Tuesday، November 3

پایان یک دوران

لوی استروس مرد. یکی از آرزوهای انگشت شمارم بر باد رفت.
خبر مال سی دقیقه پیش ه.
صفحه ی اول همه ی خبرگزاری ها.

Monday، November 2

...

اکتبر تمام شد. همه‌ی روزهای ماه قبل به نامه‌نگاری‌ با سه تا استادم گذشت که اجازه بگیرم از فوریه برگردم ایران. دلیل آوردم، دلایل به حساب خودم قابل قبول. زیادی قابل قبول. یک‌ماه معلق نگه‌ام داشتند. بین آره و نه. بین بگذار فلان تبصره را هم ببینیم شاید بشود. بین قوانینی که هنوز امتحان نشده و قرار بود من راه بازکن شوم. یک‌ماه فکر می‌کردم ممکن است از فوریه برگردم ایران. زورم نرسید. امروز، روز یک‌شنبه مارینا رسمن جواب نهایی را داد. می‌دانم که هر سه‌تاشان دلایل کافی داشتند که بخواهند کمک‌م کند بشود و دلایل لازمی داشته‌اند که نخواهند بگذارند تا وقتی درسم تمام نشده ایران بمانم. از دلایل قانونی گرفته تا ترس‌شان از ایران. ترس‌شان از داشتن دانشجوی مستقیمی توی ایران.
به هیچ‌کس توی ایران نگفته بودم که اگر نشد نا امید نشوند. به خیلی‌ها بعدتر هم نمی‌گویم که شاید می‌شد.
اما حالا که مارینا رسمن گفته که نمی‌شود، باید جایی می‌نوشتم به کسی می‌گفتم، اگر نمی‌نوشتم انگار که نه انگار این همه ایمیل و چانه زدن و شرط و شروط مختلف را زیر و رو کردن. حالا یک بغل محکم می‌خواهم که بیاید به‌ام بگوید اشکال ندارد که نشد، نه یک نفس راحت از پشت تلفن که بگوید خوشحالم که نشد.

Wednesday، October 21

Soñar No Cuesta Nada

دی‌دریم هم دیگه بلد نیستم، اگر هنوز وقت خوندن کتاب‌، کتاب رو وارو می‌ذارید روی سینه‌تون و یه عالمه دی‌دریم دارید، یو آر هپی.

Sunday، October 18

content

دستم به نوشتن نمی‌رود نه الزامن برای وبلاگ‌، اصلن برای خودم. نه به آلمان مربوط است، نه به برف و سرما و نه به زباله‌ها. به این زندگی‌ سرتا پا متوسطی مربوط است که الان دارم. یعنی بی پستی و بلندی. مهم نیست که آدم توی ارتفاع صفر متر از سطح خوشی دارد بی پستی بلندی راه می‌رود یا روی فلات هزار متری. من شاید هم همان‌جام. توی همان هزار متری. خوش. اما همه چیز خیلی سر جای خودش است.
اصلن از همین‌جاست که آدم می‌شود کارمند بانک و تا آخر زندگی‌اش با همان سرعت لاک‌پشتی می‌رود؛ اما می‌رسد. من کل زندگی‌ام خرگوش ماجرا بوده‌ام. همین بوده که آدم‌های موقت زندگی‌‌ام همیشه تشویق‌ام کرده‌اند، ایستاده بوده‌اند یک گوشه‌ای از این ماراتن طولانی و خرگوشه را می‌دیده‌اند که چقدر سریع می‌رود و حتی می‌تواند از روی مانع‌ها بپرد که راه را کوتاه‌تر کند. و هی ازش پرسیده‌اند، کی وقت کرده ای این همه کار، این همه جا و این همه آدم... لاک پشته را هم دیده‌اند حالا حالاها بهش نمی‌رسد، ولی ندیده‌اند که من هیچ وقت نرسیده‌ام و نه حتی امیدی برای رسیدن‌ام هست.
این همه سال آرش همین کنار دستم لاک‌پشت ماجرا بوده، لاک پشت از لحاظ آهسته و پیوسته، از نظر این تحسین عمیقی که همیشه ته دلم برای‌اش داشته‌ام. از لحاظ این‌ رسیدن‌اش که این همه بدیهی‌است. اوهوم من آن خرگوش ماجرا، هیچ وقت نرسیده‌ام. وسط راه هی رفته‌ام به بازیگوشی. آدم‌اش ده دقیقه‌ای می‌فهمد که هیچ‌وقت نمی‌رسم. اگر هم ازم بپرسند می‌گویم اصلن کجا مگر؟
حالا توی آلمان، انگار آخرین شانس لاک پشت‌ شدن‌ام را دارم. می‌دانم مربوط به این کشور است یا دست کم تصور من از این کشور، از یک سال پیش و قبل از آمدن‌ام می‌دانستم که آلمان، ایتالیا یا فرانسه یا ایران نیست، باید شب‌ها به موقع خوابید، به موقع سر قرارها رسید، سر کلاس‌ها، باید آهسته و پیوسته رفت، باید رسیدن را این‌جا یاد می گرفتم. می‌دانسته‌ام این‌جا نمی‌توانم روی نسبیت زمان حساب کنم و نکرده‌ام. تن داده‌ام به محیط، و زندگی‌ام به طرز لاک‌پشت‌واری پرفکت است: ‍I am content
---
---
یک واژه توی زبان‌های لاتین هست که صفت‌‌اش و اسم‌اش کاربرد بیش‌تری دارند، اما فعل‌اش هم هست. در حالت اسمی content به معنی "محتوا" است. که همسایه‌ی آن یکی کلمه‌ی continere)contain در لاتین) و صفت‌اش هم همان content با تساهل و تسامح به معنای "خوشحال و راضی" به کار می‌رود، دیکشنری‌هایی که دقت بیش‌تری دارند می‌گویند limited satisfied.
در زبان‌هایی که به لاتین نزدیک‌ترند مثل ایتالیایی و اسپانیایی کاربرد این صفت دقت بیش‌تری دارد و معمولن کسی اگر به کارش می‌برد منظورش مشخصن این است که خوشحال نیست اما content است. نه مثل فرانسه که طرف خیلی ساده "je suis content" را به منظور "I am glad" به کار می‌برد.
.
سراغ اتیمولوژی و ریشه‌شناسی‌ کلمه برای این می‌روم که بگویم چقدر و چطور با "راضی" فرق می‌کند. فعل کلمه
content(en),contentarse(es),contenter(fr),accontentare(it)v به طور کلی و از ریشه‌ی لاتین به معنی پر کردن چیزی است. اما در مورد انسان که به کار می‌رود به معنی راضی کردن و خوشحال کردن‌اش به کار می‌رود، البته خوشحالی محدود.
وقت‌هایی زندگی‌ات پر شده طوری که نه چیز دیگری می خواهی و نه چیز بیش‌تری، آن‌وقت تو content هستی.
اما یک وقتی هست که زندگی‌ات کامل پر نشده و تو چیز دیگر یا بیش‌تری می‌خواهی، این‌طور وقت‌ها می‌گویی آی ام نات هپی یا آی ام نات کانتنت، بسته به توقع‌ات از زندگی.
وقت‌هایی هم نه این‌که زندگی‌ات پر شده باشد الزاماً اما کمی از آن‌چه دقیقن می‌خواهی داری، این‌طور وقت‌ها you are happy.
.
در فارسی احتمالن همان راضی را به کار می‌بریم اما برای‌ این آدمی که من الان هستم، این صفت کانتنت این‌قدر به جاست که اصلن هیچ چیز دیگری جایش‌ نمی‌نشیند.
من آن معنای خیلی پنهان ‌"پرشده"، که از ریشه‌ی لاتین‌اش همراه‌اش می‌آید را لازم دارم. این‌قدر که پر‌م، نه هیچ چیز بیش‌تری می‌خواهم و نه هیچ چیز دیگری. بزرگترین عیب کانتنت بودن هم همین‌جاست، آدم اگر خوشحال نباشد یا غم‌گین باشد ممکن است بتواند چیزی بخواهد که خوشحال‌اش کند. اما آدم content خیلی آدم متوسطی است، جا و هیجان برای چیز جدیدی ندارد.
این من‌ای که الان هست. که کتاب خواندنش محدود به توی مترو و وقت انتظار و شاید قبل از خواب شده و دیگر احساس نیاز نمی‌کند که بنویسد(یوسا. چرا ادبیات)، این‌قدر که پر است(از نظر contain)، این من نمی‌تواند بگوید خوشحال‌ است یا از زندگی‌اش راضی‌ است. این من وقتی کسی ازش می‌پرسد چطوری، باید بگوید Estoy contenta.

.
.
پ.ن: دودلی کردم برای گذاشتن قسمت دوم، به خاطر این‌که اسم چند تا زبان را آورده بودم، یک نفر هم که کامنت بگذارد بگوید اوه تو هم با این با زبان دانستن‌ات، حال آدم گرفته می‌شود، من بلد نیستم این حسادت‌ها را نادیده بگیرم، اذیت می‌شوم. نکنید آقا، مگر من می‌روم به کسی بگویم چرا از ساز زدن‌ات یا نقاشی کردن‌ات یا عکاسی‌ات حرف می‌زنی، که کسی می‌تواند به این یکی گیر بدهد؟ این یکی تنها کار لاک‌پشت‌واری است که من تمام زندگی‌ام انجام داده‌ام، برای وقت‌های محدودی مثل الان، که بتوانم منظورم را برسانم.

Tuesday، September 29

این پیام با غیر قابل انکارترین ندا تکرار شود

. .
می‌گم بیانیه‌‌ی سیزدهم به زودی به رختخواب‌هامون راه پیدا می‌کنه.
.

Saturday، September 19

Listen and Smile

سه ماه پیش آن جمعه شب لعنتی یک هفته بعد از انتخابات هنوز ناپل بودم، جوزی فرری توی پیاتزا پلبیشیتو کنسرت داشت. جیا از لاهه آمده بود، همان روز رسیده بود برای دلداری. محض این‌که انرژی مبارزه نداشتم، پا شدم باهاشان برای کنسرت رفتم.
پیاتزا پلبیشیتو توی ناپل، رم من بود. همه‌ی راه‌ها به آن‌جا ختم می‌شد. همین‌طوری ویا توله‌دو را که پایین می‌رفتیم صدای جیغ خوشحالی جمعیت برای جوزی می‌آمد. به میدان که رسیدیم آن ته جلو کاخ سلطنتی ایستادیم، جلوتر نمی‌شد رفت. روی پله‌ها ایستاده بودیم. جیا یک سمت‌ام بود لوییزا آن طرفم هر دوتاشان روی یک پله بالاتر پشت سرم ایستاده بودند و دستشان را گذاشته بودن روی شانه‌های‌ام. یک هفته‌ای نقش‌ام از آدم بی‌خیال و خوش‌حال و الکی خوش همیشگی، تبدیل شده بود به آدم ضعیف‌ جمع.
بقیه‌اش را یادم نیست، فقط آن لحظه‌ای را یادم می‌آید که جوزی فرری داشت اوج آن آهنگ‌اش را می‌خواند که e non e’ solo un piccolo particolare و من اشک می‌ریختم می‌ریختم، داگلاس کنارم ایستاده بود و داشت بهم می‌گفت که تمام این یک سال هر وقت هر چیزی خوب پیش نمی‌رفته، نا امید بوده‌ایم یا خسته، کافی بوده سربرگردانیم و تو را ببینیم که یک جایی ایستاده‌ای داری لبخند می‌زنی، لبخندی که می‌گوید هی ببین هیچ چیزی آن‌‌قدر سخت نیست. پلیز دونت لوز دت سمایل. اما مگر اشک‌های من بند می‌آمد.
کنسرت تمام نشده رفتیم پیاتزا بلینی بار همیشگی خودمان. جیا دو روز بعد برگشت لاهه. بعدتر هم توی این مدت من سه چهار بار فقط گزارش، تنکس، خوبم، بهترم. یا اوری تینگ ایز اوکی داده بودم. امشب، سه ماه بعد، به خاطر آن همه عکسی و فیلمی که از تهران امروز دیده، لینک همان آهنگ جوزی فرری را فرستاده، و نوشته، حالا لطفن گوش کن، عکس‌ها و فیلم‌های امروز تهران را نگاه کن و لبخند بزن. همراه همین موزیک. تا تصویر آن یکی سارای ناامید یک هفته بعد از انتخابات برای همیشه از یاد خودت و همه‌ی ماها برود.
.
پ.ن: من گاهی وقت‌ها فکر می‌کنم، با چه رویی بعدتر برگردم ایران و از دستاورد شماهایی که ایران‌اید استفاده کنم. یعنی اگر به من بگویید آن روزها تو کجا بودی مگر من برای چند روزش جواب دارم که «ئه، همان‌جا، با شما»؟
اوهوم، حق با شماست. بهار تهران نمی‌رود توی آن لیست.

Wednesday، September 16

بهار تهران

بعدن توی ویکی پدیا درباره‌اش‌ خواهیم نوشت که بهار تهران دوره‌ای از گسترش آزادی های فردی و اجتماعی و دموکراسی در تهران بود که از اوایل فروردین ۱۳۸۸( اواخر مارس ۲۰۰۹) کمی پس از اعلام کاندیداتوری میرحسین موسوی آغاز شد و در شنبه سی‌ام خرداد ۱۳۸۸(۲۰ ژوئن ۲۰۰۹) یک هفته پس از انتخابات مخدوش با حمله‌ی نیروهای نظامی و شبه نظامی به مردم در خیابان‌ها و خانه‌های‌شان به پایان رسید.
و لینک خواهیم داد، مرتبط:
.
پ.ن: تا آخر اون دوتا بهار دیگر را بخونید. اگر همین حالا، مثلن همین جمعه، مقاومت نکنیم، ممکن است مجبور باشیم تا بهار بعدی بیست و یک سال یا شاید چهل سال منتظر بمانیم.

Saturday، September 12

یادم باشد بعد برای‌ات تعریف کنم

حالا هم مثل همیشه است. وقتی چیزهای بیش‌تری داری برای گفتن، نمی‌توانی بنویسی‌شان. دلیل‌اش را حالا می‌دانم، تازه‌اند، هنوز جا نیافتاده‌اند، این است که خاطره تعریف کردن و از گذشته نوشتن را بلدم اما از این روزها نوشتن را نه.
روزمره نویسی‌اش این است که روزی پنج تا هفت ساعت کلاس آلمانی دارم و روزی سه تا پنج ساعت هم خودم آلمانی می‌خوانم. وقتی خانم مسوول موسسه‌ای که دانشگاه تعیین کرده بود ازم پرسید که مطمئنی می‌توانی هر روز بیایی یا نه، گفتم اوهوم من دیگر بلدم چطوری باید یک زبان خارجی را یاد گرفت. اشتباه نکرده‌ام. یک ماه دیگر وقت دارم برای این‌که آن‌قدری آلمانی یاد بگیرم که بروم سر کلاس‌های تاریخ و ادبیات و انسان‌شناسی و فلسفه. دوره‌ای یادگیری هر زبانی یک بخشی‌اش یللی‌تللی و یواش یواش و هفته ای یک ساعت خواندن است، ولی برای من حتمن باید یک بخش نفس‌گیر یکی دو ماهه هم داشته باشد. نفس‌گیر، همین‌طوری که اسم‌اش است.
این طوری است که دوازده ساعت از روزهای این یک ماه‌ام می‌گذرد. میان دیکشنری‌ها و هر ریدینگی را ده بار خواندن و حفظ کردن و حروف و آواهای جدید را یاد گرفتن و هی سی دی را ستاپ زدن. هی پرسیدن که گوش کن ببین من تفاوت تلفظ این دو جور -ش- را یاد گرفته‌ام. گوش کن ببین این -ر- را، این -او - را درست می‌گویم یا نه.
این‌ها را می‌شود نوشت. بدی‌اش این است که آن یکی دوازده ساعت را نمی‌توانم بنویسم، خیلی تازه است، خام. تکان دهنده، باور نکردنی. فقط بلدم بعدن مثل خاطره تعریف‌اش کنم. بعدتر.

Saturday، September 5

من تن به قضای عشق دادم

بعد زندگی م شده مثل وقت هایی که ژان هست. یعنی کول. واقعی. غیر مجازی. پر از لبخند، پر از آرامش، پر از خنده. پر از دودلی برای تصمیم های جدی. پر از جرات برای از سر دو راهی ها گذاشتن. خستگی تا حد مرگ. توی اتوبوس و قطار خوابیدن، مثل سنگ خواب ت ببره. دیر برگشتن به خونه. زود از خونه بیرون رفتن. صبحانه آب پرتقال تازه هولکی خوردن. شیرموزکاکائو خوردن.
.
قبل از انتخابات عاشقانه های سعدی می خوندم توی رختخواب. شیراز جا ش گذاشتم. شیراز پاییز که می شه بهشته. حتی بیش تر از اردیبهشت.

Saturday، August 29

La felicita e un bicchiere di vino con un panino

اوایلِ ایتالیا بود. رفته بودیم سفر. سفرِ گروهی. پانزده نفر بودیم و توی کل روستا خانه ای نبود که بتوانند پانزده آدم را یکجا جا بدهد. با شهردار قبلن هماهنگ کرده بودیم. این شد که توی سه تا خانه تقسیم‌مان کرده بودند. معمولن دو نفر برای هر اتاق. طبق معمول خانه‌ی اول و دوم که با میل خود افراد و هر دو نفری که با هم می‌توانند توی اتاق باشند گرفته شده بود، بعد پنج نفر سومی که برای خانه ی سه اتاقی سومی مانده بودند هیچ کدام به هم هیچ ربطی نداشتند. چهارتا پسر بودند و دورا. نیکیتا هم از آنجا که ایتالیایی را مثل زبان مادری‌اش حرف می زد نماینده و برنامه ریز گروه بود. این بود که وقتی دیدیم خودشان با هم کنار نمی آیند، من و نیکی رفتیم که مثلن یک جوری توی اتاق ها تقسیم شان کنیم. پسرها هیچ کدام شان حاضر نبودند با هم توی یک اتاق باشند. سه نفرشان یکی دو تا دلیل قابل قبول هم داشتند حتی. دورا هم نمی‌خواست با هیچ کدام از پسرها روی یک تخت دونفره بخوابد.
یادم است همه کلافه و خسته بودند. ساعت ها توی راه و توی اتوبوس بودیم. بعد همین طوری محض این که شوخی کرده باشم به دورا گفتم باشد من اینجا می‌مانم با گلیس هم اتاق می‌شوم و تو برو توی آن یکی خانه به جای من با نیکی. رفته بودم توی اتاق می چرخیدم که ئه چه اتاق خوبی، ئه همه ی اتاق ها حمام هم دارند، ئه وان هم که دارد. که گلیس آمد تو و در را بست. با یک دستش من را گرفته بود که جیغ می‌زدم و با آن یکی دست‌اش در را که نیکی و دورا سعی می کردند از بیرون باز کنند هل می‌داد آخرش هم در را قفل کرد. فیلم‌‌اش این‌طوری است که من وسط خنده‌های‌ام جیغ می‌زدم نیکییییی کال آدرز، دورا پلییییز دو سامتینگ و گلیس که می‌گفت یو پرووکد می و دخترها که وسط خنده‌هاشان داشتند پسرها را راضی می کردند که بیایند کمک و پسرها که وسط خنده‌هاشان می گفتند شی دیزروز ایت و خنده‌ها تمام نمی‌شد و نمی‌شد و بعد این فیلم دو ساعت ادامه داشت، از نه تا یازده شب آن پنج نفر بیرون اتاق و ما توی اتاق. سه ساعت بی وقفه خندیدیم.
این اواخر هر وقت کسی اسم خوشبختی را آورده من آن صحنه را یادم می آید. که دورا و نیکی از شدت خنده زورشان نمی رسد در رانگه دارند. من از شدت خنده نمی توانم داد بزنم و پسرها را که هیچ کدام خنده هایشان بند نمی آید و می گویند عجب فیلمی می شه. آخرش ساعت یازده شب رفتیم تنها بار روستا و آقای صاحب بار به افتخار خنده‌های ما هفت نفر که هنوز ادامه داشت، یک دور همه را مهمان کرد. آدم‌ها توی جنوب ایتالیا یک جور غیر منتظر‌ه‌ای خوب‌اند.
.
ها. این طوری. حالا هم بگویم نه این که حال‌ام بد باشد از جا به جایی و این‌ها. حالم خوب است. یعنی هر چقدر هم دور و برم همه چیز سخت باشد و ایران آن خبرها باشد، باز هم همین دوست‌ها را کنارم دارم هنوز.
.
* Felicita by Al bano and Romina Power

Saturday، August 15

می خوام بخوابم

الان تنها چیزی که می خوام اینه که ده روز با کشتی سفر کنم- حالا دورترین جایی که می تونم تصور کنم اینه که از ناپل برم فلوریانا پولیس - فقط بخوابم. یه هفته توی کشتی که تکان هاش مثل ننو هست بخوابم. بخوابم. در آرامش. بدون این که سوت کشتی، مسافرین محترم پرواز شماره ی، قطار شماره ی به مقصد...از سکوی، بشنوم. بدون اینکه چشم ام به تابلو ها باشه. بدون این که نقشه ها رو به دقت نگاه کنم و شرق رو با خورشیدی که درست و حسابی به مشرق نمی ره پیدا کنم. چقدر انرژی الکی صرف می شه برای شناختن خونه ای که بعدتر خونه ات نخواهد بود. زبونی که زبون ات نخواهد بود. مردمی که ازت گرفته می شن دوباره.
آقا من دوباره خسته ام. مال جا به جایی ه می دونم. این جا نمیام که نق نزنم.
دلم مثل چی برای ناپل تنگ شده. ناپل خونه ی من بود. شهر مال ما بود. حالا دوباره از نو.
آلمان.

Monday، August 10

قبل‌ از انتخابات این‌طوری زندگی می‌کردیم

رابطه‌مان آن وقت سه سال‌اش بود. یا دو و نیم سال درست یادم نیست. اما آن‌قدری بود که به گمان خودم و خودش و نزدیکان‌ام از خطر انتقادهای هر روزه من به رابطه گذشته بود. نه این‌که یادم رفته باشد که ما از دو اجتماع خیلی متفاوت فرهنگی آمده باشیم- طبقه‌ي اجتماعی را به کار نمی‌برم چون به لطف مارکس بیش‌تر معنای اقتصادی دارد- حتی تفاوت فرهنگی به طور کلی هم نه، مذهب. گیرم که در جامعه‌ای مثل ایران مذهب تعیین کننده بقیه‌ي عناصر فرهنگی هم هست.
داشتم می‌گفتم آن شب ساعت دوازده شب با دوستی رفته بودیم که از داروخانه‌ی شبانه روزی میدان فاطمی دارو بگیریم یا چیزی. ماشین را کمی آن‌طرف‌تر پارک کرده بودیم و مجبور شدیم برای رسیدن به داروخانه عرض خیابان رابگذریم، که یک دفعه کسی با همان لحن و صدای آشنای این‌طور جمله‌ها از پشت سر به دوستِ همراه‌ام گفت: "آقا شما با این خانم چه نسبتی دارید؟" کسری از ثانیه هم طول نکشید برای فهمیدن‌ ِاین‌که صدای پشت سر صدای دوست‌پسر من است. روی‌مان را برگرداندیم دقیقن پشت ِسر بود، پسرها زدند زیر خنده. خودش بیش‌تر. اما برای من همه چیز تمام شده بود. رابطه‌ی سه ساله‌‌مان همان لحظه و با همان شوخی تمام شد. گیرم که در ظاهر شش ماه یا هشت ماه دیگر هم رابطه کژ دار و مریز-به خاطر وابستگی یا چیزهای شبیه این کژ می‌داشتم‌، اما نمی‌ریختم‌اش- با قهرها و بی‌خبری‌های هر کدام یکی-دوماهه ادامه داشت.
اما دعواهای جدی تمام نشدنی از همان لحظه شروع شد. داد و بی‌دادهای آن شب میدان فاطمی را یادم نمی‌رود، که او می‌گفت بابا شوخی بوده، شما که فوراً دیدید که من بودم، شما که حتی اگر واقعی هم این اتفاق می‌افتاد هیچ ترس و نگرانی نداشتید از این‌که کسی به‌تان گیر بدهد چه رابطه‌ای با هم دارید، یا دوست همراه‌ام که بگوید وا سارا این کارها یعنی چی؟ مهم که نیست، شوخی بود، بی‌خیال، تحلیل نکن، فروید توی کتاب‌ها‌ست. نمی‌توانی از شوخی و تپق که خودت هم می‌گویی کاملاً ناخودآگاه است به عنوان جرم کسی استفاده کنی. شوخی بوده دختر می‌فهمی؟
اما هیچ کدام‌شان حرف من را نمی‌فهمیدند یا نمی‌خواستند بفهمند.
می‌گفتم آدمی که شوخی‌اش این باشد، آدمی نیست که من باهاش بتوانم ادامه‌ بدهم. برای این‌‌که این شوخی موقعیت آدم را توی جامعه‌ مشخص می‌کند، تو آدمی هستی که امشب اتفاقی از میدان فاطمی رد می‌شده‌ای و ما را که دیده‌ای خواسته‌ای شوخی کنی، آن وقت چیزی که به ذهن‌ات رسیده این بوده. بدون این‌که بفهمی این سؤال کابوس نسل ما و آدم‌هایی مثل من بوده، حتی اگر هم هیچ‌وقت نترسیده‌ایم اما از آدم‌هایی که این سؤال را از چهارده سالگی توی خیابان ازمان پرسیده‌اند همیشه متنفر بوده‌ایم تو از بخشی از جامعه‌ میایی که ما بدون این‌که هیچ وقت دقیقاً بشناسیم‌تان سال‌ها ازتان متنفر بوده‌ایم.
که گذشته‌ی ما با هم فرق دارد، ترس‌ها و شادی‌های کودکی، نوجوانی و جوانی ما با هم فرق دارد. گیرم که حالا آن‌قدر توی بقیه‌ی چیزها شبیه هم فکر می‌کنیم که مذهب کاره‌ای نیست. اما تو کماکان در حال رانت خوردن از خانواده‌ی مذهبی و مذهب‌ات هستی. مسأله این است که برادر من توی این شرایط خشن‌ترین شوخی‌اش این است که از پشت چشم دوست دخترش را با دست بگیرد و تو؟ می‌خواستم خشونت پنهان در شوخی‌اش، در طرز فکرش را بفهمد اما دوباره جواب از این‌جا شروع می‌شد که یک شوخی بوده می‌فهمی شوخی یعنی چی.
می‌گفتم توی شرایط دیگر ممکن است که بنشینی و برای‌ام توضیح بدهی و راضی‌ام کنی که تفاوت پیشینه‌ی مذهبی تو با پیشینه‌ی من هیچ چیزی را خراب نمی‌کند، اما تپق و شوخی آن‌قدر ناخودآگاه است که تو حتی توضیح هم برای‌شان نداری.
رابطه تمام شد، مثل یک رهایی بود. به حساب چیز ظاهراً بی در و پیکری مثل روان‌کاوی.
.روانکاوی کردن آدم‌ها و تصمیم گرفتن از روی شوخی‌ها و تپق‌های‌شان برای من نه از آن شب شروع شده بود و نه به آن شب ختم شد. کماکان هم به این‌کار ادامه‌ می‌دهم اما حالا دیگر این‌ها دلایل پنهان خودم برای منیج کردن روابط‌ باقی می‌مانند. چون انر‍ژی توضیح دادن خودم برای دیگران را ندارم. برای این‌که حتی هم اگر بفهمند آخرش می‌گویند: قبول. ولی آخر فقط به خاطر یک شوخی؟
و تو مجبوری که دوباره از نو شروع کنی که نه ، این و این و این هم بوده اما همیشه با توضیح و خودآگاهی و به زور سفسطه و اخلاق حل می‌شده؛ این شوخی یا آن تپق، آخرین رشته‌های باقی مانده‌ي طناب را گسسته چون این‌ها آن‌قدر عمیق و ناخودآگاه‌اند که با بحث و توجیه نمی‌شود درست‌شان کرد و دوباره جواب بگیری که با همه‌ي این حرف‌ها، چنین طرز فکری بی‌رحمانه است دختر.
.
حالا این‌ها را نوشتم که بگویم برای انتخاب و نگه‌داشتن آدم‌های دور و برم به فروید مدیون‌ام، برای شناختن آدم‌ها، برای این‌همه رابطه سالم و بی‌تنش و آدم‌های سالمی که دور و برم دارم.
.
پ.ن: بعد از انقلاب آدم حتی دل و دماغ ویراستاری کردن نوشته‌اش را هم ندارد.

Monday، August 3

فصل اول

تاریخ این قرن را که بنویسند، فصل اول‌اش را با ما شروع خواهند کرد. بخوانیدش، فصل اول را بخوانید.
.
پ.ن: اصلاً این جنبش سبز یک جنبش ویکی‌پدیایی است این‌قدر همه در ساختن‌اش-ویراستاری‌اش دست دارند. نسبت‌اش این‌طوری است که حزب کارگر انگلیس اگر دانشنامه بریتانیکا باشد، جنبش سبز دانشنامه‌ی ویکی‌پدیاست.

Saturday، August 1

دورتر اتوبوسی داشت می‌سوخت

از همه‌ي روایت‌هایی که از غروب شنبه‌‌، فردای انتخابات شنیده‌ام، سه تا از همه تصویری‌تر به یاد ماند‌نی‌تر بودند. هر سه‌ تا روایت را آن دوستانی‌م تعریف کردند که آن روز عصر فکر کرده‌‌اند شاید سینما رفتن حال‌شان را به‌تر کند. هر کدام هم تنهایی رفته‌بودند سینما، چون اطرافیان‌‌شان در حال پرداختن به افسردگی‌-پسا انتخاباتی بوده‌اند. آن‌ها سه سینمای مختلف رفته بوده‌اند اما هر سه تصویر تقریباً یکی‌ است:
"هنوز از سینما بیرون نیامده صدای همهمه‌‌ای مثل شعار دادن را می‌شنیدم اما فکر می‌کردم دچار توهم شده‌ام. از سینما که بیرون آمدم، بوی دود و پلاستیک سوخته می‌آمد، سطل زباله‌ها را آتش زده بودند. هوا تاریک و روشن بود. مردم داشتند شعار می‌دادند و هر کس به سمتی می‌دوید. پلیس‌ها همه جای خیابان بودند، با باتوم و دنبال آدم‌ها. آمدم تا وسط‌های خیابان، دورترها اتوبوسی در آتش می‌سوخت.
حس‌ام مثل آدمی بود که از خواب بیدار می‌شود و نمی‌داند که کی و کجاست، چند لحظه‌ی اول همان فشاری به مغزم آمد که به مغز آدمی می‌آید که بیش از بیست و چهار ساعت خوابیده...بعد خوشحالی چند دقیقه بعدش، آن خوشحالی‌‌ای که وقتی فهمیدم چه خبر است، با هیچ چیز قابل مقایسه نبود... ."
.
بگذریم از این‌که من باید این سه نفر را به هم معرفی کنم برای وقت‌هایی که نمی‌خواهند تنهایی بروند سینما. اما این‌ها را هم گفتم که اگر کسی خواست فیلمی-چیزی از این روزها بسازد یا فیلمنامه‌ای بنویسد. این تصویر را گوشه‌ی ذهن‌اش داشته باشد. این تصویر عجیبی که آن روز غروب آدم‌های تازه از سینما بیرون آمده، دیده بودند. آدم توی شرایط عادی هم وقتی از سینما بیرون می‌آید، چند دقیقه طول می‌کشد تا به دنیای عادی برگردد. حالا خودتان را جای طرف بگذارید: از قبل از سینما رفتن فقط سکوت و بی‌اعتنایی مرگ‌بار شهر یادش است و وقتی بیرون می‌آید در دوردست اتوبوسی می‌بیند که دارد می‌سوزد و آتش‌هایی که جا به جا روشن‌اند و مردمی که در تعقیب و گریز با پلیس‌، شعار می‌دهند.

Sunday، July 26

من نگران‌ام

"نگران نباش" مهسا محب علي كتاب خوبي نيست. اين را مستقل از اين مي‌گويم كه دارم كتابي در حوزه‌ي داستان نويسي ايراني مي‌خوانم. مستقل از ايراني بودن‌اش و وابسته به ادبيات، يعني اگر كسي ازم بپرسد اين كتاب را بخوانم يا پي كتاب ديگري بگردم براي خواندن. مي‌گويم برو يك رمان ترجمه پيدا كن براي خواندن. حالا فكر مي‌كنم كسي اگر مي‌گويد نگران نباش كتاب خوبي است، در حال مقايسه كردن است. يعني به كم قانع شده، يعني فكر مي‌كند خب به عنوان يك كتاب در حوزه داستان نويسي ايراني خوب است.

اصلاً از اول همان چند خط پشت جلد را كه مي‌خواني دست‌‌ات مي‌آيد كه كتاب ويراستاري ادبي نشده.
من نگران‌ام. نگران داستان نويسي معاصر ايراني. كماكان هر كتاب فارسي كه مي‌خوانم از خودم مي‌پرسم اين ضعف از كجا آب مي‌خورد.

.پ.ن: در ضمن "نگران نباش" سندرم كافه پيانو دارد (هر چند ضعيف‌تر). فقط نشر چشمه دقت كرده و كلمه‌ها را بولد نكرده اين بار.
.
***

داشتم خاك غريب را مي‌خواندم، داستان سومي بودم مثلاً. به طور عام روي كتاب هيچ عيبي نمي‌توانستم بگذارم. ترجمه‌اش هم كه: اميرمهدي دستت درد نكند واقعاً. اما يك دفعه چنان دل‌زدگي از هندو‌ها و جومپا لاهيري پيدا كردم كه كتاب را كنار گذاشتم. دل‌زدگي ناشي از حسادت. آدم از خودش كه نمي‌تواند پنهان‌ كند.
فكر اين‌‌كه چرا شماها؟ كي‌ هستيد كه ما با اين اشتياق بايد داستان زندگي شماها را بخوانيم. خب توي كتابي كه كسي مدام (صفحه‌اي دست‌كم يك‌بار) به مليت شخصيت‌هاي داستان‌اش اشاره نكند، آدم مي‌تواند هم‌ذات پنداري كند يا چيزي. مثل همه‌ي رمان‌هاي ديگري كه مي‌خوانيم. اما اين‌كه بيايي قصه‌ي تعدادي آدم را به خاطر مليت‌ مشخص‌شان و اين‌كه توي يك كشور ديگر هم مشخص‌اند و به چشم مي‌آيند بگويي. خب اين توي چشم مي‌آيد.

وسط اين گير و دارها اين فكرها بيش‌تر سراغ آدم مي‌آيد. فكر مي‌كني زندگي خودمان اين‌قدر پرفراز و نشيب‌تر و پيچيده‌تر. اين‌قدر پيچيدگي تو روابط و ذهن‌ها و زندگي‌هامان هست، اين‌قدر كه سي سال است چشم دنيا به ماست و اين‌قدر براي زندگي و خوب زندگي كردن كاركشته شده‌ايم. آن‌وقت يكي نيامده يك داستان درست و حسابي از ما بنويسد، يك چيزي كه بخوانيم و بگوييم آهان اين ماييم. يكي مثل پرسپوليس مرجان ساتراپي. خلاصه كه من نگران‌ام.

Monday، July 20

انگار توی خانه‌ات علیه‌‌ات سنگر بگیرند

رفته بودیم نماز جمعه، چهار نفری. تقاطع پورسینا و شانزده آذر نشسته بودیم. حال مان خوش بود. گرما هم از یک وقتی به بعد دیگر اذیت نکرد، یعنی آدم آب از سرش می گذرد. اول‌اش می‌خواستم شروع کنم به نق زدن از گرما بعد یاد روزهای حفاری افتادم بی خیال شدم. آقاهه توی خطبه‌ها صدای انقلاب شما را شنیدم‌اش را گفت. بعد هم ملت نمازشان را شروع کردند.
بین دو نماز گاز اشک آور زدند، به روی خودمان نیاوردیم. انگار باد از یک جایی دوری دودش را می‌آورد. بعضی‌ها سجاده‌هاشان را جمع کردند که بروند. اما نرفتند، ایستاده بودند. سرخوشی‌ای موج می‌زد توی جمع که کسی دل‌اش نمی‌آمد برود.
نماز که تمام شد مردم اول به سمت بولوار کشاورز رفتند بعد سمتِ انقلابی‌ها صدای‌شان زدند که برگردید، برگردید، رفته‌ها برگشتند و با هم به سمت خیابان انقلاب رفتند، مردم داشتند شعار مرگ بر روسیه می‌دادند و از آن‌جا که در نتیجه‌ي خطبه‌ي اول همه رفته بودند توی مود صدر اسلام، دوباره عده‌ای می‌گفتند صبر کنید آن‌‌هایی که عقب‌ مانده‌اند برسند.
جلو جمعیت را که نمی‌شد دید اما همان‌طور به سمت انقلاب می‌رفتند و پشت‌سری‌ها هم می‌رسیدند، از یک جایی معلوم بود که جلومان بسته است چون هی فشرده‌‌تر می‌شدیم. خلاصه به قدر کافی که چگال شدیم گاز اشک آور زدند. ما هنوز روی‌مان را از انقلاب برنگردانده بودیم که گاز اشک آور زدند. آن‌وقت به‌شان پشت کردیم. اما گلوله‌های اشک آور هنوز از پشت سرمان سر می‌رسید. مثل این بود که از پشت خنجر بخوری چون چیزی نمی‌دیدی و بعد یک دفعه یک گلوله‌‌ای که دود پخش می‌کرد از پشت سرت می‌آمد جلوی‌ات می‌افتاد. نمی‌دانستی گلوله‌ی بعدی کجا می‌افتد. قبلاً هم گاز اشک آور خورده بودم اما این‌یکی فرق می‌کرد، تراکم جمعیت آن‌قدر زیاد بود که اصلاً هوا برای نفس کشیدن کم بود، چه با گاز و چه بی‌گاز.
یکی‌اش افتاد دقیقاً جلوی پای‌ام. فقط نفس تنگی و سوزش چشم و صورت نبود، تمام تن‌ام داشت می‌سوخت. دود از زیر لباس بلند و نازکم بالا رفته بود. نفس تنگی‌ام تا حدی بود که هیچ چیز دیگری برای‌ام مهم نبود، آدم‌ها داشتند فرار می‌کردند از گاز اشک آور و از پلیس‌ها اما من می‌خواستم بنشینم و نشستم. روبروی در شانزده آذر دانشگاه، کنار جوی آب و رو به دانشگاه. دانشگاه به این سرعت تخلیه شده بود و درها هم هم بسته بود اما آن‌طرف توی دانشگاه پلیس‌ها بودند.
من ِ دانشجوی سابق دانشگاه تهران، پشت آن نرده‌ها را شش سال و حتی همان موقع مثل خانه‌ی خودم می‌دانستم، درب شانزده آذر دانشگاه همیشه برای‌ام در اصلی بود و بقیه‌ی درهای دانشگاه در پشتی خانه محسوب می‌شدند. حالا من این سمت نفس‌بریده، اشک آلود و میان هیاهویی که مثل شرایط جنگی بود پشت در بسته دانشگاه نشسته‌ بودم و روبروی‌ام صف‌ای طولانی از پلیس‌های مسلح، موازی نرده‌ها و مقابل من، داخل دانشگاه ایستاده بودند.
یکی‌شان اسلحه‌اش را که احتمالا باهاش اشک آور شلیک می‌کرد به سمت‌ام گرفت با لبخندی که حتی بدجنس هم نبود. داشتم به‌اش نگاه می‌کردم با چشم‌‌هایی که هی باید با دست پاک می‌کردم، او هم نگاه می‌کرد، مستقیم. مثلا سه چهار دقیقه. اسلحه‌اش را همان‌طوری گرفته بود، ماسک هم نداشت. به نظرم آمد برای‌اش مثل یک شوخی است. آن‌قدری که با نفس ِگرفته ممکن بود صدای‌ام را بلند کردم و به‌اش گفتم می‌دانی انگار توی خانه‌ات علیه‌ات سنگر گرفته باشند. اول لبخندش محو شد، بعد اسلحه‌اش را گرفت به سمت زمین، آخرش هم سرش را انداخت پایین.
آرام شده بودم، حالا می‌توانستم نفس بکشم، با این‌که تمام تن‌ام می‌سوخت بلند شدم و رفتم.
آدم‌ها سجاده‌هاشان را توی شانزده آذر و فرعی‌های‌اش آتش می‌زدند تا مقابل گاز اشک آور دوام بیاورند.

Sunday، July 12

Don't lose your smile

چهار ماه بود ازش خبر نداشتم، حتی یک ای میل. برای رابطه ی بی-زمان و بی-مکان ما بی خبری تهدید محسوب نمی شد. هر دو مان می دانستیم که آن دیگری یک جایی از این دنیا هست و بودن اش کافی است. اما آن شب کافی نبود.
چهارهفته پیش، آن شب در حال فروپاشی به اولین کسی که فکر کردم او بود و نه هیچ آدم نزدیک دیگری. فکر کردم اگر باهاش حرف بزنم، اگر باشد و بغلم کند، ممکن است دوام بیاورم. احتمالا کشمیر بود، اما تلفنی ازش نداشتم. ایمیل زدم که سلام. من دارم سخت ترین شبانه روزهای زندگی ام را می گذارنم و می بینی که دنیا آن قدر کوچک نیست که تو بتوانی این جا باشی یا من آن جا. خداحافظ.
سه روز بعد ناپل بود. من کشمیر بوده ام و می دانم که چقدر سخت است و گاهی غیر ممکن برای این که دو روزه خودت را به فرودگاهی برسانی که برساندت به رم. وقتی رسید اما این ها را یادم نبود، فقط بلد بودم بنشینم روبروی اش پشت میز آشپزخانه و به درخت های ماگنولیا خیره شوم. او آمد، من دوام آوردم.
حالا که آرام تر و دوباره از هم بی خبریم، فکر می کنم نکند من هیچ وقت نتوانم مثل ژان باشم برای آدم دیگری.

Saturday، July 11

تاریخ بخوانیم-۳

«نبود هدف دراز مدت عامل ضعف نیست. به عکس به این دلیل که برنامه برای حکومت کردن وجود ندارد، به این دلیل که دستورهای روز موجزند، خواستی روشن تر و سر سخت و همگانی توانسته است پدید بیاید. ایران اکنون در حال اعتصاب سیاسی همگانی است. می توانم بگویم که در حالت اعتصاب نسبت به سیاست است و به دو معنی از یک سو سرباز زدن از اینکه نظام موجود به هر صورت که شده است ادامه یابد و دستگاه ها و سازمان های اداری و اقتصادی آن کار کند و از سوی دیگر خودداری از تن در دادن به یک جنگ سیاسی بر سر قانون اساسی آینده. بر سر راه هایی که باید در مسائل اجتماعی بر گزیند، بر سر سیاست خارجی و بر سر کسانی که که باید جای حکام فعلی را بگیرند، نه اینکه بحثی وجود نداشته باشد، بلکه بحث به صورتی است که که این مسائل نمی تواند به شروع بازی سیاسی، از سوی هرکس که باشد میدان دهد. ملت ایران مانند خارپشت، همه تیغ هایش را بیرون داده است. خواست سیاسی او این است که نگذارد سیاست سر بگیرد.
این قانون تاریخ است: « هرچه خواست ملتی ساده تر باشد، کار سیاستمداران دشوارتر می شود.» شاید به این دلیل که سیاست آن چیزی نیست که وا نمود می کند، یعنی تجلی یک خواست جمعی نیست، بلکه سیاست جایی می تواند نفس بکشد که این خواست چندپاره، مردد، سردرگم و حتی در چشم خودش هم ناروشن باشد.»
;
میشل فوکو. ایرانی ها چه رویایی در سر دارند؟ انتشارات هرمس و نشر نی‌
این پست تکراری است، یک ماه پیش، سه روز قبل از انتخابات گذاشته بودمش. الان یادم نمی آید این نقل قول هایی که از فوکو آورده بودم چه ربطی به قبل از انتخابات دارد. هی فکر می کنم آن وقت که هنوز خبری نبود.

Sunday، July 5

تاریخ بخوانیم-۲

۱. در بهمن ماه سال ۵۸، ابوالحسن بنی.صدر با اکثریت قاطع-۷۶ درصد آرا- در انتخابات ریاست جمهوری پیروز شد.
۲. آیت الله خمینی بعد از انتخابات: بنی.صدر از خانواده‌ی من است.
۳. یک سال و چهار ماه بعد، در خرداد ۶۰ مجلس به عدم کفایت سیاسی رییس جمهور رای داد و بنی.صدر از ریاست جمهوری برکنار شد.
.
پ.ن: این ماه بهمن و خرداد انگار که سمبلیک‌اند. از لحاظ موافقت و مخالفت، آری گفتن و نه گفتن.

Tuesday، June 30

چه طور تاریخی داریم اصولاً

تاریخ بخوانیم 1-
از مشروطه به بعد:
محمد علی شاه قاجار در 1304 در ایتالیا مرد.
پسرش احمد شاه قاجار در 1308 در فرانسه مرد.
جانشین‌اش رضا شاه پهلوی در 1323 در افریقای جنوبی مرد.
پسرش محمد رضا شاه پهلوی در 1359 در مصر مرد.

Wednesday، June 17

ترسم که نمانم من از این رنج

They ask you, hey what's happening in Iran and you just simply start crying

Saturday، June 13

one way ticket back home

I think, I know exactly what happend in their minds,30 years ego, when hundreds of Iranian students studying all over the world, took a one-way ticket back home
suddenly you feel you must be home when your home is changing; if not you may never feel home there again. no matter the change is a revolution or an Election, you just know it

Blindness

Yes, You Can

Wednesday، June 10

ایران روح یک جهان بی‌روح

می‌دانید این روزها بیش‌تر از هر کسی و چیزی، چه چیزی آزارم می‌دهد؟ نه دروغ‌های رییس‌جمهور و نه آن‌هایی که هنوز به شناسنامه‌ی سفیدشان افتخار می‌کنند. آن روشن‌فکرهایی که پا انداخته‌اند روی پا و تحقیر آمیز به دیگران می‌گویند هیجان زده نشوید، جو زده نشوید.
گفتن‌اش تکراری است که حسادت بیش‌تر از هر صفت دیگری عصبانی‌ام می‌کند و فکر می‌کنم این نگاه از بالا و با این هیجان تحقیر آمیز برخورد کردن دلیل‌اش حسادت است. این‌که چرا آن‌ها هیجان‌زده نمی‌شوند را شما فرض کنید برای این است که آن‌ها بیش‌تر می‌دانند یا اشراف بیش‌تری دارند. اما واقعا به تاریخ خواندن احتیاج دارد فهمیدن این‌که خوشی‌ها و خوش‌حالی‌های کوچک است که زندگی فردی و شادی‌های فردی ما را می‌سازد؟ فهمیدن این‌که شکست هم قرار باشد بخوریم به‌تر است بعد از یک هفته کارناوال شکست بخوریم تا بعد از یک هفته توی خانه‌هامان ماندن؟
فقط می‌خواهم بدانم شنبه که نتیجه‌ی انتخابات بیاید و معلوم شود پیش‌بینی‌های‌شان غلط از آب درآمده می‌خواهند چه بگویند. امیدوارم این حرف تکراری که مردم ایران رفتارشان غیر قابل پیش‌بینی است را نزنند. کی قرار است آدم‌های دانشگاهی و روشن‌فکرهای علوم انسانی ما بفهمند که این مردم ایران نیستند که رفتارشان غیر قابل پیش‌بینی است، این ماییم که بلد نیستیم پیش‌بینی کنیم. این نقص را بپذیریم، قرار نیست که مردم رفتارهای‌شان را محدود کنند به امکانات و دانسته‌های محدود ما برای پیش‌بینی.
سرهرمس یک کتاب عالی معرفی کرد از شوپنهاور، این یکی کتاب هم مثل آن یکی حجم‌اش کم است، اگر دست‌تان رسید همین روزها قبل از این‌که هیجان انتخابات فروکش کند بخوانیدش، اصلا بگذارید برای پنج‌شنبه که کار خاص دیگری نمانده:
ایرانی‌ها چه رویایی در سر دارند، میشل فوکو.
.
یک مقاله کتاب روایت میشل فوکو از انقلاب ایران است که بعد از جمعه‌ی سیاه- هفده شهریور سال ۵۷ خودش را رسانده تهران: «وقتی درست پس از كشتار 17 شهريور به تهران وارد شدم به خودم مي گفتم كه با شهري وحشت زده روبرو خواهم شد چون در آنجا چهار هزار نفر كشته شده بودند. نمي توانم بگويم در آنجا مردماني شاد و مسرور ديدم ولي از ترس خبري نبود و حتي شجاعت شان بيشتر شده بود. مردم وقتي خطر را پشت سر مي گذارند شجاعت شان بيشتر مي شود.»
;
این دو پاره را از همان کتاب برداشته‌ام، بخش اول برای روشن‌فکرهایی که به مردم می‌گویند باید چنین و چنان کنند و بخش دوم برای مردم، برای خودمان که مثل یک خارپشت همه‌ی خارهای‌مان را دوباره بیرون داده‌ایم.
;
«... نقش روشنفکر این نیست که به دیگران بگوید چه باید بکنند. روشنفکر به چه حقی می‌تواند چنین کند؟ و به یاد آورید تمام آن پیش‌گویی‌ها، نوید‌ها، حکم‌ها و برنامه‌هایی که روشنفکران در دو سده‌ی گذشته بیان کردند و اکنون اثرها و نتیجه‌هایشان را می‌بینیم.کار روشنفکر این نیست که اراده‌ی سیاسی دیگران را شکل دهد؛ کار روشنفکر این است که از رهگذر تحلیل‌هایی که در عرصه‌های خاص خود انجام می‌دهد، امور بدیهی و مسلم را از نو مورد پرسش و مطالعه قرار دهد، عادت‌ها و شیوه های عمل و اندیشیدن را متزلزل کند، آشنایی‌های پذیرفته شده را بزداید، قاعده‌ها و نهاد‌ها را از نو ارزیابی کند، و بر مبنای همین دوباره مسئله کردن (که در آن روشنفکر حرفه‌ی خاصِ روشنفکری‌اش را ایفا می‌کند) در شکل‌گیری اراده‌ی سیاسی (که در آن می‌بایست نقش شهروندی‌اش را ایفا کند) شرکت کند.»
;
«نبود هدف دراز مدت عامل ضعف نیست. به عکس به این دلیل که برنامه برای حکومت کردن وجود ندارد، به این دلیل که دستورهای روز موجزند، خواستی روشن تر و سر سخت و همگانی توانسته است پدید بیاید. ایران اکنون در حال اعتصاب سیاسی همگانی است. می توانم بگویم که در حالت اعتصاب نسبت به سیاست است و به دو معنی از یک سو سرباز زدن از اینکه نظام موجود به هر صورت که شده است ادامه یابد و دستگاه ها و سازمان های اداری و اقتصادی آن کار کند و از سوی دیگر خودداری از تن در دادن به یک جنگ سیاسی بر سر قانون اساسی آینده. بر سر راه هایی که باید در مسائل اجتماعی بر گزید، بر سر سیاست خارجی و بر سر کسانی که که باید جای حکام فعلی را بگیرند، نه اینکه بحثی وجود نداشته باشد، بلکه بحث به صورتی است که که این مسائل نمی تواند به شروع بازی سیاسی، از سوی هرکس که باشد میدان دهد. ملت ایران مانند خارپشت، همه تیغ هایش را بیرون داده است. خواست سیاسی او این است که نگذارد سیاست سر بگیرد.
این قانون تاریخ است: « هرچه خواست ملتی ساده تر باشد، کار سیاستمداران دشوارتر می شود.» شاید به این دلیل که سیاست آن چیزی نیست که وا نمود می کند، یعنی تجلی یک خواست جمعی نیست، بلکه سیاست جایی می تواند نفس بکشد که این خواست چندپاره، مردد، سردرگم و حتی در چشم خودش هم ناروشن باشد.»
;
میشل فوکو. ایرانی ها چه رویایی در سر دارند؟ انتشارات هرمس - نشر نی‌ هم کتاب را چاپ کرده، من از لحاظ سرهرمس، از اولی نقل قول آورده‌ام.
تیتر عنوان مصاحبه‌ی میشل فوکو با لیبراسیون درباره‌ي انقلاب ایران و از همان کتاب است.

Monday، June 8

وقتی از عشق حرف می‌زنیم، از چی حرف می‌زنیم؟

«بعد از سه سال دو نفر باید یا هم‌دیگر را رها کنند، یا خودکشی کنند و یا بچه‌دار بشوند. این‌ها تنها سه تا راهی هستند که با آن‌ها می‌شود ادامه‌ی زندگی دونفره را تصور کرد. شما هم حتماً شنیده‌اید که خیلی وقت‌ها می‌گویند عشق بعد از مدتی، تبدیل به «چیز دیگری» می‌شود، محکم‌تر و زیباتر. این چیز دیگر همان «عشق‌» است که در گیومه می‌نویسند، با حروف بزرگ. حسی که می‌گویند مخصوصاً هیجان‌اش کم‌تر است اما بالغ‌تر است. دلم‌ می‌خواهد رک و رو راست بگویم که این «یه چیز دیگه» حال من را به هم می‌زند.
اگر «عشق» این است، من این عشق را می‌گذرام برای آدم‌هایی که شجاعت کافی را ندارند، بماند برای همان آدم‌های «پخته» که دنبال راحتی و آرامش احساسات‌شان هستند. برای من، عشق بدون گیومه و با حروف کوچک نوشته می‌شود، درست که مدت طولانی طول نمی‌کشد، اما وقتی هست می‌شود حس‌اش کرد.
آن «یه چیز دیگه» که آن‌ها می‌خواهند تبدیل‌اش کنند به عشق، بیش‌تر شبیه نظریه‌ی من درآوردی است برای این‌که بتوانند راضی و مطمئن و آرام باشند. می‌دانید این‌ آدم‌ها که با من از عشقی که به «یه چیز دیگه» تبدیل شده است حرف می‌زنند، که کامل‌تر و پخته‌تر است، مرا یاد آدم‌های حسودی می‌اندازند که روی اتومبیل‌های لوکس خط می‌اندازند چون خودشان نمی‌توانند مثل آن را داشته باشند.»
.
عشق سه سال طول می‌کشد، فردیک بگ‌بده. نشر گالیمار، پاریس ۱۹۹۷
.
پ.ن: تیتر اسم داستان کوتاهی است از ریموند کارور

Friday، June 5

سال‌هایی که می‌توانند شروع باشند

سال هفتاد و هفت بنیاد فارس شناسی در شیراز همایش نوروز در تخت جمشید را توی تنها چادر قابل استفاده‌ی جشن‌های دوهزار و پانصد‌ساله‌ برگزار کرد. یک کمابیش جشن نوروزی بود به همراه کنسرت‌های جانبی توی شیراز و برنامه‌‌ی شبانه‌ی نور و صدا توی پرسپولیس و همایش‌ دو سه روزه‌ای که موضوع‌اش از حرف‌های کلی مثل تاریخ‌چه‌ی نوروز بود تا مرمت آثار باستانی و توریسم فرهنگی.
الان تعجب می‌کنم که آن موقع با آن سن و سال و دغدغه‌هایی که این‌قدر واضح این‌هایی نبوده که الان هست، چه طور همه چیز را این‌قدر خوب یادم است. آن وقت‌ هنوز فکر نمی‌کردم که توی دانشگاه یک رشته‌ی علوم انسانی بخوانم، و بعدترش هم رشته‌ای بخوانم که این‌قدر با مدیریت میراث فرهنگی مرتبط باشد.
نوروز در تخت جمشید در طول سال اول ریاست جمهوری خاتمی برگزار شد، همان سالی که بنیان یادروز حافظ(مهر ۷۶) و بعد یادروز سعدی(اردیبهشت ۷۷) نهاده شد. همان سالی که جشن‌های فصلی ادب و هنر شیراز(هنوز ادامه دارند؟ جشن پاییز توی باغ عفیف‌آباد مثل یک فیلم توی ذهن‌ام ضبط شده) شروع شد. آن‌ وقت‌ها شهریارمندنی‌پور دست تنها و با مجوز هفته‌ نامه‌ی روزنامه‌ی عصر، عصرپنج‌شنبه را توی شیراز منتشر می‌کرد.
جای بحث ندارد که این کارها غیر ممکن بود سال هشتاد و چهار شروع شود. سال هشتاد و چهار هیچ کار فرهنگی را نمی‌شد شروع کرد. من این شانس را داشتم که وقت تغییر رییس‌جمهور در سال هفتاد و شش شیراز باشم و ببینم که تغییر رییس جمهور می‌تواند چیزهایی را تغییر دهد، می‌تواند حال و هوای روزانه‌ی مردم را عوض کند. می‌توانند زندگی آدم‌ها را برای همیشه عوض کند، به‌تر کند، همان‌طور که با زندگی من و همه‌ی دوستان نزدیک‌ام توی شیراز کرد.
شاید اگر بین سال ۷۶ تا ۷۸ توی یک شهر بزرگ مثل تهران زندگی می‌کردم، این چیزها را نمی‌دیدم، همان‌طور که بعدها توی تهران کم‌تر دیدم. عادت به تقدیس سال‌هایی که ده سال ازشان گذشته ندارم. چون می‌دانم که نتیجه‌اش دربه‌ترین حالت نوستالژی خطرناکی است که گریبان آدم را می‌گیرد. این‌ها را گفتم که بگویم پشتیبان خیلی از آن اتفاق‌های فرهنگی، سازمان میراث فرهنگی(که هنوز با سازمان گردشگری ادغام نشده بود) و شخص سید محمد بهشتی رییس اسبق سازمان میراث فرهنگی بود.‌
حالا اسم سید محمد بهشتی وقتی کنار اسم آدمی می‌آید که خاتمی تمام قد پشت سرش ایستاده به همه چیز امیدوارترم می‌کند. به این‌که بتوانم ایران کار کنم. به کار دولتی توی ایران امیدوار می‌شوم، مشخصاً کار دولتی و نه کار با سازمان‌های بین‌المللی و ان جی او ها که ته‌اش هیچ ضمانت اجرایی ندارند.
از زیادی امیدوار شدن می‌ترسم، به کابینه‌ی فکر می‌کنم که ممکن است خاتمی وزیر فرهنگ‌اش شود و سید محمد بهشتی رییس سازمان میراث فرهنگی‌اش. از فردای انتخاباتی که همه‌ی این‌ امیدواری‌ها نقش بر‌ آب شده باشد می‌ترسم.
.
پ.ن: این‌ها برای راضی کردن کسی به رأی دادن یا دعوت به مناظره‌ی منطقی درباره‌ی انتخابات نیست. به نظر من رأی دادن در این شکل این‌قدر ابتدایی از دموکراسی- یعنی انتخاب رییس جمهور با رأی مستقیم همه‌ی مردم که بیش‌تر به یک رفراندوم شبیه است- یک عمل کاملاً هیجانی و غیر عقلانی است و جای هیچ بحث منطقی ندارد.
آن‌ ده بیست نفری را که می‌توانسته‌ام راضی کنم قبلاً با روش‌های احساسی یا با خرید مستقیم رأ‌ی راضی کرده‌ام. خودم هم نظرم عوض نمی‌شود.
در مورد بقیه هم خوش‌بختانه یا بدبختانه وقت شمردن رأی، رأی یک آی کیو ۱۴۰ ی همان‌قدر شمرده می‌شود که رأی یک آی‌کیو ۹۵ی. من ترجیح می‌دهم اگر قرار باشد نظر کسی را عوض کنم نظر آدم‌های بین آی کیو ۹۵ تا ۱۰۵ را عوض کنم که انرژی کم‌تری می‌برد با نتیجه‌ی برابر.
بنابراین آتش بس برای هر مناظره‌ی منطقی و عقلانی درباره‌ی انتخابات از حالا تا سال‌ها بعد از انتخابات برای من برقرار است.

Sunday، May 31

I've never

نمی‌دانم تا حالا این بازی «من هیچ‌وقت...» را بازی کرده‌اید یا نه. این‌طوری است که دور میز می‌نشینید و کسی که بازی را شروع می‌کند یک جمله می‌گوید که با من هیچ‌وقت شروع می‌شود. مثلاْ «من هیچ‌وقت آتن را ندیده‌ام» یا «من هیچ‌وقت ازدواج نکرده‌ام»، حالا باید آن‌هایی که این جمله در موردشان صدق نمی‌کند یک عکس العمل نشان دهند.
ایران که بازی می‌کردیم عکس‌العمل این بود که هر کس که جمله‌ی گفته شده درباره‌اش صدق نمی‌کند برود صندلی دست راستی‌اش بنشیند، اگر هم کسی آن‌جا نشسته بود، روی پای نفر قبلی می‌نشیند. توی نسخه‌ي اروپایی‌اش - و مشخصاْ فرانسوی- مثل تمام بازی‌های موجود دیگر، عکس‌العمل نوشیدن است. این است که آخر بازی تقریبا همه مست‌اند. می‌توانید هم دو تا عکس‌العمل را با هم داشته باشید، یعنی لیوان به دست بروید روی صندلی کناری.
خب البته بازی حواشی دیگری هم دارد. مثلاً این‌که کسی که نوبت‌اش است با توجه به شناختی که از بقیه‌ی آدم‌های بازی دارد، سعی می‌کند من هیچ‌وقت‌هایی بگوید که بعضی‌های مشخص مجبور شوند هی بنوشند. یا این‌که توی آن یکی نسخه، باعث شود که گاهی چهار نفر روی پای یک نفر نشسته باشند یا جمله‌ای بگوید که خودش جا به جا نشوند و در عوض نفر سمت چپی‌ مجبور شود جا به جا شود و بنشیند روی‌ پای او.
بازی برای جمع‌هایی که به خوبی هم‌دیگر را نمی‌شناسند تبدیل می‌شود به راهی برای شناختن، موقعیتی می‌شود برای پرسیدن همه‌ي سوال‌های مپرس به صورت غیر مستقیم. با جمله‌‌های من هیچ‌وقت می‌توانی به دوستی فرصت دهی که اگر خواست رازی را که فقط به تو گفته برای همه‌ي گروه دوستی برملا کند.
خلاصه از این فرصت‌هایی که همه شوکه می‌شوند زیاد توی بازی پیش می‌آید: مثل وقتی که با جمله‌ی «من هیچ وقت با کسی که ازدواج کرده باشد رابطه‌ـرابطه‌ی عاشقانه نداشته‌ام» یک دفعه‌ می‌بینی که چهار نفر از دور میز برای نشستن روی صندلی- یا پای- سمت راستی جا به جا می‌شوند یا دست‌شان می‌رود سمت لیوان‌های‌شان که بنوشند.
و خب حتماً بدیهی‌ است که جمله‌هایی مثل «من هیچ‌وقت مک دونالد نخورده‌ام» معمولاً محدود به همان چند دقیقه‌ای اول بازی است یا مربوط به وقتی که هدف بیش‌تر وادار کردن شخص خاصی به عکس‌العمل (نوشیدن یا روی پای کسی نشاندن است). اگر نه در حالت عادی بعد از بیست دقیقه‌ی اول جمله‌ها به سمت I've never been in a three.some یا I've never had a one night stand relation یا من هیچ‌وقت‌های سر راست‌تر مثل من هیچ‌وقت فلانی را نبوسیده‌ام، میل می‌کند.
...
همه‌‌ی این‌ها فقط یک مقدمه بود که بگویم، تازگی‌ها یک کتگوری جدید توی ذهن‌ام‌ درست شده. کتگوری آدم‌هایی که انگار تمام زندگی‌شان مواظب‌اند طوری رفتار کنند که بتوانند توی بازی‌های من هیچ‌وقت، به قدر کافی جمله‌ برای گفتن داشته‌ باشند.
می‌دانید تعصب روی نگه داشتن جمله‌ای که با من هیچ‌وقت شروع می‌شود، تعصب بدی است. من یکی از آن‌ آدم‌‌های‌ام. روی من هیچ‌وقت‌هام پافشاری غیر منطقی می‌کنم، و نگه‌شان می‌دارم. انگار که قرار است بالاخره روزی یک بازی من هیچ‌وقتی در کار باشد و قرار است درش با رکورد من هیچ‌وقت‌های‌ام برنده شوم. می‌دانم که کار درستی نیست، اما نمی‌توانم از دست این همه من هیچ‌وقتی که برای خودم درست کرده‌ام و کماکان هم به‌اشان اضافه می‌شود، رها شوم.
خوب نیست که آدم یک سفر درسی-کاری را که می‌داند برای آینده‌ی شغلی‌اش مهم است پس بزند فقط به خاطر این‌که یک من هیچ‌وقتی دارد که بر اساس آن قرار نیست پای‌اش را بگذارد توی امریکا، خوب نیست که نتواند از پروازهایی که امارات ستاپ دارند استفاده کند چون «من هیچ‌وقت...»، یا خیلی روزمره‌تر، دوستی آدم‌هایی را که از دنیای مجازی می‌شناسد، را روی شبکه‌هایی مثل فیس‌بوک رد کند، چون توی ذهن‌اش یک جمله‌ی غیر منطقی دارد که «من هیچ‌وقت آدم‌های مجازی و حقیقی‌ام را قاطی یک شبکه مشترک نمی‌کنم.»
می‌دانم که گفتن این‌ها تصویرم را به عنوان یک آدم غیر منطقی خراب می‌کند، اما می‌دانم هم که تعداد آدم‌هایی که این‌قدر رها هستند که این من هیچ‌وقت‌ها را ندارند یا حتی پیش‌رفته‌تر، سعی می‌کنند از دست‌شان رها شوند، و آگاهانه می‌خواهند که من هیچ‌وقتی نداشته باشند، خیلی کم است. همه کمابیش جمله‌هایی از این دست توی ذهن‌شان دارند. احتمالاً شما هم این روزها به این من هیچ‌وقت‌های مربوط به انتخابات برخورده‌اید.
و نمی‌دانم چطوری می‌شود که‌ یک‌دفعه این من هیچ‌وقت‌ها تبدیل می‌شود به جمله‌های افتخار آمیز زندگی یک آدم. رها شدن ازشان خیلی سخت‌ است، کسی هم نمی‌تواند کمک‌ات کند، چون هر بحثی با یک آدم من هیچ‌وقتی، به لج‌بازی‌اش ختم می‌شود.

Saturday، May 23

a dense life

سفر از آن موقعیت‌هایی است که اجازه می‌دهد آدم چِگال زندگی کند یا برعکس، یعنی می‌گذارد به خودت ثابت کنی که زمان نسبی است، می‌شود سه ماه در سفر را اندازه‌ی یک سال زندگی کرد. که وقتی برگردی فکر کنی یک سال تجربه‌ کرده‌ای، یک سال بیش‌تر می‌دانی. حساب ِ تجربه‌‌ی تنها نیست، اگر تجربه به خودی خود چیز هیجان‌انگیزی بود، باید پیری هم هیجان‌انگیز می‌بود و حسرت پیرها را می‌خوردیم. حرف‌ام از تجربه‌ی متراکم است، نه تجربه‌ی معمولی؛ آدم ِ با تجربه‌ای که تجربه‌اش دانسیته‌ی کافی ندارد حتی خسته کننده‌‌ هم هست.
این مفهوم چگال زندگی کردن برای من همیشه مفهوم نجات دهنده‌ای بوده، وقتی می‌دانم تابستان فقط سه هفته می‌توانم شیراز بمانم پیش خودم می‌گویم اشکال ندارد آن سه هفته را چگال زندگی می‌کنم، وقتی کاری را که همه برای‌اش دو ماه وقت می‌گذارند، دو هفته مانده به ددلاین هنوز شروع نکرده‌ام به خودم می‌گویم مهم نیست، این دو هفته را چگال زندگی می‌کنم، به خودم یادآوری می‌کنم که زمان نسبی است و از نو آرامش‌ام برمی‌گردد.
حالا هم دوباره زمان نسبیت‌اش را به‌ام ثابت کرده، نمی‌دانم چند روز است که دورم، فقط انگار هفته‌هاست دارم چگال زندگی و کار می‌کنم. این فشار کاری را دوست دارم، این سرزمینی که طبیعت‌اش آدم‌ را می‌پذیرد را و مردمِ جنوب ایتالیا که این‌‌قدر آغوش‌شان برای غریبه‌ها باز است را دوست دارم، این روزها قدم به قدم‌‌ِ این سرزمین را راه رفته‌ام، توی این روستاهای پله‌ای، هزارها پله را بالا و پایین رفته‌ام و پرونده‌ها را کامل کرده‌ام. از ترس برگشتن به دنیای واقعی، حتی دوست ندارم ایمیل‌های‌ام را چک کنم، یا تلفن‌ام را روشن کنم. این‌جام.


Monday، May 18

از حال من تو درتابی؟


مرا تو بر سر آتش نشانده​ای
عجب آنک
منم در آتش و از حال من تو درتابی

Monday، May 11

آرا.گو

توی زندگی‌ام اتفاق‌های غیرِعادی زیاد دیده‌ام، اما چیزی که با رؤیا پهلو بزند و اثر وهم‌ آلودی توی ذهنم باقی بگذارد، احتمالاً فقط همین‌ یکی باشد. می‌نویسم‌اش شاید که با نوشتن‌اش از دست وهم‌اش رها شوم.
.
حالا بیش‌تر از چهل است که توی غار حفاری می‌کنند، حفاری اصلی از آن‌جا شروع شد که سی و هفت سال پیش جمجمه‌ای را پیدا کردند که به آرا.گو بیست و یک معروف است و تاریخ تکامل انسان را کمی تکان داد. بعد از آن وقت تا به حال استخوان انسانی دندان‌گیری پیدا نکرده‌اند، البته توی چهل سال صد و هجده تا پیدا کرده بودند اما وقتی می‌گویم دندان‌گیر، یعنی باید ترجیحاً دندان داشته‌ باشد، جمجمه‌ای، آرواره‌ای چیزی. در دیرینه‌شناسی هیچ چیزی اندازه‌ی دندان توی ته و توی قضیه را درآوردن کمک نمی‌کند.
به هر حال تا دلت بخواهد استخوان‌های حیوانی که انسان شکارشان کرده پیدا کرده‌‌ بودند، می‌خواهم بگویم استخوان انسانی پیدا می‌کردند یا نه، غار اعتبار خودش را توی دیرینه‌شناسی اوراسیا دارد. انسان‌اش چهارصد و پنجاه هزار ساله است.
.
آن روز، همان روزی بود که قرار بود دومین استخوان مهم انسانی، آرا.گو صد و نوزده( آرا.گو: آنتی گوگل سرچ) را درش آوریم، یک آرواره‌ی احتمالاً زنانه. از صبح از تلویزیون و رادیو و این‌ها آمده بودند تا طی مراسمی درش بیاورند و بعد هم غروب مهمانی شهردار نزدیک‌ترین روستا بود برای مردم روستا و انسان شناس‌ها و دیرینه‌‌‌‌شناس‌ها.

هوا کم کم داشت تاریک می‌شد که عصرانه‌ی شهردار تمام شد و آدم‌ها کم کم ماشین‌های‌شان را برداشتند که بروند. به خاطر دور بودن‌مان از تمدن و آبادی، هر بار به هر مناسبتی کسی از بیرون می‌آمد و بعد شب که می‌شد می‌رفت، کمی دل‌مان می‌گرفت. مخصوصاً که تا قبل از این‌که استخوان آرواره را درآورند، ده روزی که مولاژ کارها داشتند اطراف‌اش را برای بازسازی در موزه با سیلیکون قالب‌گیری می‌کردند هر شب چند نفرمان توی غار می‌خوابیدیم که دزد نیاید.
حالا آن‌روز از صبح آمده بودند با ساز و دهل آرواره‌ی بانوی جوان را درآورده بودند، اطراف رودخانه‌مان زباله ریخته بودند، آسیاب قدیمی را به هم ریخته بودند و عصر هم نوشیده بودند و رفته بودند. انگار که هیچ.
بچه‌های آزمایش‌گاه که در طول حفاری معمولاً فقط یکی‌شان نوبتی می‌ماند و بقیه می‌روند خانه‌شان توی روستا می‌خوابند آن‌شب نرفتند که دور هم باشیم. کسی هم به روی خودش نیاورد که حال‌مان خیلی خوب نیست،‌ فردا یک‌شنبه و تنها روز تعطیل‌مان بود.
.
ساعت حوالی ده بود که یکی سر رسید. صدای ماشین‌ها همیشه به محض این‌که از جاده‌ی اصلی تاکستان‌ها به سمت آسیاب قدیمی منحرف می‌شدند، شنیده می‌شد. آن شب هم همین‌طور، تا پنج دقیقه بعد که ماشین ‌رسید و خاموش کرد و سه چهار دقیقه بعدش که صاحب ماشین از تاریکی درآمد. وقتی که رسید دست تکان دادند برای‌ش و پاشدند که بنشیند، حالا یادم نیست که چند نفر می‌شناختندش یا چی، هیچ توجه نکردم. توی دور آن روزهایی بودم که حوصله‌ي آدم جدید نداشتم. از مون‌پلیه آمده بود.
فلوت زدند و آدم جدیده هم سازدهنی و آواز‌های اسپانیایی خواندیم. یادم رفت بگویم که آن‌حوالی، درفرانسه‌ي مدیترانه‌ای، در یک قدمی اسپانیا، همه کمابیش اسپانیایی را می‌فهمند اگر هم حرف نزنند. با اورِلی و سلین و مارکو نشسته بودیم توی همان جمع، مشغول حرف زدن درباره‌ی یک چیز پرت بودیم. او یک تنبک هم همراه‌اش داشت.
به جز خود غار که بالای کوه بود، تنها جای سقف‌داری که داشتیم آسیاب قدیمی بود. طبقه‌ی اول‌اش را آشپزخانه کرده بودند و طبقه‌ی دوم جای نگه داشتن موقتی استخوان‌های حفاری شده و وسایل حفاری بود. رفته بودم توی آسیاب چراغ را روشن نکرده بودم، از تنبلی، و با نور چراغ‌ پیشانی‌‌ام- که آن روزها یک لحظه‌‌ هم از دست‌مان نمی‌افتاد- پی لیوان تمیز می‌گشتم. که یک‌دفعه آمد تو، قد بلند، شاید هم بیش‌تر قد بلندی‌اش مال چهارشانه بودن‌اش بود. کاملاً جلو ورودی را گرفته بود. جا خوردم.
گفت که ترساندم‌ات، آه ببخشید،‌ می‌خواستم باهات حرف بزنم. لیوان را گذاشتم همان‌جا روی میز، و همان‌طوری که همه‌ی صورت‌ام و حرکات‌ام پر از پرسش بود و با شک نگاه‌اش می‌کردم، گفتم باشد برویم بیرون بنشینیم. تابستان بود و هر جای سقف‌داری زیادی گرم بود...
مون‌پلیه، چهارده ژوییه 2008
.
.
جلوی در آسیاب کمی دورتر از بچه ها یک میز و نیمکت چوبی قدیمی بود، رنگ و رفته توی آفتاب و باران. از آن‌هایی که هر چه کهنه‌تر می‌شوند میزترند، می‌نشینیم. من این سر، روبروی‌اش لبه‌ی نیمکت. انگار که آماده‌ی رفتنم...خالی نگاه‌اش می کنم می‌گوید از مون پلیه آمده که مرا ببینید. درست که حرف نمی‌زنم اما نمی‌توانم پرسش توی چشم‌های‌ام را کنترل می کنم. می‌گوید منتظر بوده که من بیایم حفاری که ببیندم. اما از وقتی آمده‌ام این بار سوم است که می‌آید و نتوانسته ببیندم، دوبار پیش‌تر که آمده بوده شب روستا مانده بودم. یک غریبه به من می گوید سه بار آمده بوده مرا ببیند، پیدای‌ام نکرده.
فقط می‌گویم حرف‌های‌تان را نمی‌فهمم. کاغذ سیگارش را در می‌آورد و می‌پرسد اجازه هست؟ شانه بالا می‌اندازم که راحت باشید. پاکت توتون‌اش را که در می‌آورد می‌گوید آخر گاهی بعضی‌ها برای غیر قانونی بودن‌اش معذب‌اند، بعضی‌ها به خاطر دود‌ش؛ می‌کشید؟ می‌گویم نه و تازه منظورش را از اجازه گرفتن می‌فهمم.
.
مارکو ایستاده دورتر این پا و آن پا می کند. با این‌که این‌طرف‌ها از این حساب و کتاب‌های حریم خصوصی نداریم نزدیک نمی‌آید. سرم را بر می‌گردانم که چیست؟ می گوید برویم آن‌طرف سیگار و مشروب بخریم، به خاطر تفاوت زیاد مالیات‌ها بچه‌های حفاری عادت دارند با این همه تاکستان و شراب خانگی این اطراف حتی شراب‌شان هم از اسپانیا می‌خرند؛ می‌گوید فردا هم می‌رویم بیلبائو. رو برمی‌گردانم که دهن باز کنم و بگویم نه، که او می‌گوید نرو باهات کار دارم؛ باید باهات حرف بزنم می‌ترسم نشود دیگر ببینمت. برمی‌گردم شوکه نگاهش می‌کنم. من آدم آرامی هستم در مواجه با غریبه‌ها. یعنی مهم نیست حرف‌هاشان در مورد چی باشد؛ اصولا یک لبخند سطحی روی صورت‌ام است که سپر دفاعی‌ام محسوب می‌شود. که فکر نکنند که می‌شود بهم نزدیک شد، ناتوان‌ام از نزدیک شدن به آدم‌های جدید. لبخند را فراموش می‌کنم و چشم‌های‌ام را تنگ می‌کنم. رو برمی‌گردانم و به مارکو مي‌گویم نه. مارکو با عصبانیت می‌گوید به درک، همیشه اول باید حتماً‌ نه‌ات را بگویی و بعد می‌رود سمت بقیه.
دل‌خورم که نمی‌توانم همین الان از دل‌اش دربیاورم، اما زود فراموش می‌کنم، روبرو‌ی‌ام غریبه‌ای نشسته که می‌گوید از مون‌پلیه آمده‌است مرا ببیند و من شوکه‌ام و بلد نیستم نقش‌ام را بی‌نقص بازی کنم.
.
از توی جیب‌اش یک گردن‌بند در می‌آورد که آویزش چوبی است، چوب معمولی. یک آویز صلیب مانند است که شکل قلب هم هست، یعنی خط افقی صلیب شکل دو طرف قلب است و خط عمودی شبیه رگ‌هایی که از قلب بیرون می‌آیند. روی‌اش به لاتین نوشته بوئنو اِ په‌سه-نیکی و صلح- و تاریخ هزار و نهصد و ده. می‌گوید گردنبند صد ساله است و از کلمبیا می آید.
می‌گوید که با این می‌توانم دست نوشته‌هایی که حتماً برای‌ام جالب‌ خواهند بود را بگیرم. او دارد حرف‌اش را ادامه می‌دهد اما من توی ذهن‌ام نقشه‌ی جهان را باز کرده‌ام، کلمبیا را تصور می‌کنم. این یک سندروم ذهنی جدید است، اسم‌اش سندروم آی کیو تراور است. نتیجه‌ی روزی دوازده ساعت وقت تلف کردن‌ام است که نقشه‌ ی دنیا را حفظ می‌کردم و روی اینترنت بازی می‌کردم تا رکورد جرالدین و الزا را بزنم، حال اسم هر شهر و کشور و اصلا جایی بیاید، یک نشان‌گر مثل نشان‌گر آی کیو تراولر توی مغزم تاب می‌خورد تا برود با کم‌ترین فاصله بنشیند روی محل مورد نظر، هنوز جای خیلی از جزیره‌های اقیانوسیه را بلد نیستم،‌ با هم اشتباه‌هاشان می گیرم، حالا بی‌خیال آن‌ها می‌شوم، نشان‌گر را از روی‌‌شان رد می‌کنم و از سمت غرب وارد کلمبیا می‌شوم، دو دل‌ام که نشان‌گر را بگذارم روی کوهای آند، یا بروم بوگوتا.
.
به این‌ها که فکر می‌کردم صدای پس زمینه داشت می‌گفت که باید بروم فلان جا- نشنیدم، و نشانی را برای‌ام نوشت، روی کاغذ سیگار پیچاندنی. روبروی مسجد حسن دوم‌اش را می‌بینم، وقتی می‌دهد دست‌ام. نگاه‌اش می‌کنم، خیره. بلدم که به این باورها با تمسخر نگاه نکنم. یعنی بعد از ژان یاد گرفته‌ام با آرامش و بدون نگاه از بالا و بدون نگاه عاقل اندر سفیه به این باورها نگاه کنم. اما این‌که خودم هم به‌اش تن بدهم هیچ‌‌وقت. یعنی ممکن نیست آدم انسان‌شناسی خوانده باشد و بتواند، اگر نه می‌شوی کارلوس کاستاندا خودت تا ته توی توهم فرو می‌روی، یا باید وانمود کنی که فرو رفته‌ای.
ازش صلیب را می‌‌گیرم، خیلی خوش‌دست و قدیمی‌ است. دل‌ام می‌خواهد گردن‌ام بیاندازم، فکر می‌کنم اگر توی یک عتیقه فروشی می‌دیدم‌اش، می‌خریدم، در همین حد.

صبح، بعد از روزها آب داریم برای حمام و دیگر لازم نیست توی رودخانه حمام کنیم. می روم که دوش بگیرم و بعد صبحانه. ژولیت توی چادرش به پشت خوابیده، از جلوش که رد می‌شوم پرده‌ی چادر را کنار می‌زند متلک می گوید بهم که هی پرنسس توی کوه هم باید حوله‌ی حمام داشته باشید؟ بهش انگشت نشان می‌دهم، که او را یک‌دفعه می‌بینم‌، پشت میز صبحانه زیر سایه‌بان نشسته و به‌ام لبخند می‌زند. دست‌ام را با خجالت پایین می‌اندازم، اشاره می‌کند که بروم روبروی‌اش بنشینم، احساس راحتی نمی‌کنم با حوله‌ی حمام، فکر می‌کردم رفته باشد. گفت شب را توی آسیاب خوابیده. گفت که اگر امروز می‌روم لابراتوار می‌تواند برساندم. باد خنک صبح تابستان می‌وزد.
.
انگار که نه انگار دیشب درباره‌ی چیزهای عجیب و غریب حرف زده، به روی خودم نمی‌آورم و با خوشحالی می‌گویم ممنون. فکر یک ساعت پیاده روی تا روستا روزهای اول قابل تحمل بود اما حالا بعد از یک‌ماه آدم فکر می‌کند خیلی بیچاره و دور افتاده است که چنین وضعی دارد. توی ماشین نشسته‌ام، روی داشبورد یک کتاب از کارلوس کاستاندا ست، دلم هری می‌ریزد. فکر می‌کنم اِ همین دیشب به‌اش فکر کردم. اما به روی خودم نمی‌آورم، ‌الان که فکرش را می‌کنم حتی یادم نمی‌آید کدام کتاب‌اش. شاید اگر بنشینم و تمرکز کنم با حافظه‌ی تصویری‌ام چیزی دستم را بگیرد اما حافظه‌ی معمولی نه. مطمئنم‌ که به اسم کتاب فکر نکرده بودم.
.
پایین سربالایی موزه می‌ایستد، پیاده می‌شود، من تکان نمی‌خورم. می‌آید در را باز می‌کند، با هم پیاده بالا می‌رویم تا برسیم به موزه. می‌گوید یک سر می‌رود تیبو و سوفی را ببیند، توی همان چند دقیقه‌ی پیاده روی هی عینک‌اش را می‌گذارد روی چشم‌اش و هی برمی‌دارد. آفتاب تیز است و هر بار که دست‌اش را می‌برد سمت‌ جیب‌اش که عینک‌اش را بردارد فکر می‌کنم دست‌اش رفته سمت کاغذ و خودکار که روی‌اش برای من چیزی بنویسد. دچار توهم‌ام از دیشب. فکر می‌کنم یک آدرس دو خطی کم است بعد از آن همه حرف. منتظرم بیش‌تر بگوید. درباره ی دیشب هیچ نمی‌گوید، فکر می کنم تاوان این است که دیشب با بی اعتنایی نگاه کردم و چیزی نپرسیدم.
.
حرف می‌زند. درباره‌ی این‌که چطوری آمده بوده این‌جا سه ماه حفاری کند و آخرش سه سال مانده برای تز دکترای‌اش بعد هم دکترا را نیمه کاره گذاشته، این‌که بالاخره هم نتوانسته از این‌جا دور شود، برای همین هم مون پلیه زندگی می‌کند. می‌گوید آرا.گو یک جای معمولی نیست، آن غار معمولی نیست. می‌پرسد متوجه آرامش‌اش شده‌ای؟ رسیده‌ایم داخل موزه، راه‌ام کج می‌کنم که از دست‌گاه‌های پول‌خور آب بخرم و باهاش دست می‌دهم که خداحافظی کنم. می‌گوید گردنبندت یادت نرود، منتظر خبرت هستم. توی ذهن‌ام می‌گویم کدام خبر؟ چطوری؟ می‌گوید البته شاید تو هم ماندنی شوی این‌جا. انگار که مسخ شده باشم، می‌ایستم جلو دست‌گاه و همه‌‌ی پول‌خرد‌های‌ام را می‌دهم دست‌گاه، یکی یکی، تا آن‌جا که ممکن است وقت بگیرد و من زل بزنم به کیت‌کت‌ها و مثلا به هیچ چیز فکر نکنم.
ده روز بعد دوره ی حفاری‌ تمام می‌شود، بر می‌گردم پرپینیان بعد پاریس بعد تهران و بعد شیراز و همه چیز یادم ‌می‌رود.

حالا دوباره بعد از چند ماه شیراز‌م، این‌جا توی آرامشِ اول زمستان شیراز با آن آفتابِ مایلی که توی اتاق می‌تابد، این آرامش ِ تعطیلات ِ خانه بودن، دوباره به‌اش فکر می‌کنم، شده پس‌زمینه‌ی ذهن‌ام. به خودم می گویم دختر تا پاریس بودی تا فرانسه بودی برمی‌داشتی دو خط می‌نوشتی برای تیبو یا سوفی؛ که بپرسی آن دوست‌شان را چطوری می‌شود پیدا کرد. اول اصلا بنویس و احوال پرسی کن و بعد بگو همان دوستتان که ساز دهنی می زد و تنبک داشت، اسم‌اش چی‌ بود؟ چه‌کاره‌ است.
.
واقعا یادم نمی آید چه گفت، کلیات‌اش را یادم است و حسی که برایم گذاشته بود. یک حسی توی مایه‌های چیزهایی که شمن‌باورها می‌گویند. یعنی از این حرف‌های معلق‌ای که یادم هم اگر بود فردایش یادم رفت.
ظهرها که از غار برمی گشتیم پایین. خسته و توی گرما. با لباسهای روشن خاکی و کلاه هایی که فقط می توانست آنقدری جلو نور آفتاب را بگیرد که کورمان نکند. از آن پشت می آمد رد می شد و دستی تکان می داد. بعد روز آخر که به بچه‌ها گفتم، گفتند دیوانه‌ شده‌ای، کسی از توی این گرما از آن پشت کوه بیاید از این‌جا رد بشود که چی. اصلاً آن آدم را از آن روز صبح به بعد ندیده‌ایم.
می دانم که من متوهم نبوده‌ام، فقط آن‌ها میان آن همه توریستی که از آنجا رد می شد به آدم‌ها توجه نمی کردند ولی من حواسم بود. می دانم که هر روز انگار که مسیر رودخانه را گرفته باشد از سمت کوه‌های پیرنه می‌آمد تا برود سمت دریای مدیترانه.
حالا توی این گرمای اثیری شیراز دوباره یادم افتاده بهش. من را به مرز دیوانگی نزدیک کرده، کاش ژان مارک این‌جا بود، کاش باهاش حرف می‌زدم. کاش آرام آرام برای‌ام حرف می‌زد. کاش نزدیک بود.
شیراز، چهار دی‌ماه 1387


گفته بود روبروی مسجد حسن ثانی، روبروی مسجدی که دو سوم‌اش روی آب است کجاست؟ مسجد به این بزرگی نصف کازابلانکا روبروی‌اش است. پیاده بولوار را به سمت مسجد می‌روم، می‌گویند مسجد را به خاطر این آیه قرآن که "و كان عرشه على الماء" روی اقیانوس اطلس ساخته اند.
روبرو آسمان با دریا یکی‌می‌شود و نسیمی که از سمت‌ اقیانوس می‌وزد هی موهای‌ام را پخش می‌کند توی صورت‌ام و کلافه‌ام می‌کند، چیزی ندارم که موهام را ببندم، با ‌خودشان گره‌شان ‌می‌زنم اما دوباره زود باز می‌شوند. کانتن باهام است. هتل‌دار به‌اش گفت نگذار تنها برود آن‌جا. می‌خواستم تنها این راه را بیای‌ام، تنها که باشم می‌توانم فکر کنم و اگر لازم شد خودم را سرزنش کنم اما کسی که همراه‌ام باشد، مجبورم الکی از خودم دفاع کنم که کم نیاورم. می‌خواستم تنها باشم اما آن‌قدری انرژی نداشتم که دعوا راه بیاندازم، همین هم بود که از اول اخم کرده‌ام، تمام راه حواس‌ام هست که اخم‌ام را نگه دارم.
بولوار به سمت چپ می‌چرخد، همراه‌اش که بچرخی، تک مناره‌ی مسجد دوباره پیداست.

شهر رو به ساحل تمام می‌شود،‌ کوچه‌ها عمودند به ساحل و به مسجد حسن ثانی، ساحل را گرفته‌ است، اما هیچ‌ کوچه‌ای را نمی‌شود گفت که مشخصاً روبروی مسجد است. از طرف دیگر این بخش از شهر به وضوح حلبی آباد است، یعنی واقعاً از آن‌هایی که خانه‌ها با حلبی ساخته شده‌اند، به نظر نمی‌رسد توی چنین کوچه‌هایی کافه‌ای پیدا کنم که اسم‌اش کاپادوکیه باشد. نا امیدانه به کوچه‌ها نگاه می‌کنم و می‌گویم این‌جا که چیزی نیست، دستِ کم برویم مسجد را ببینیم. کانتن چیزی نمی‌گوید دست‌اش را دور کمرم حلقه‌ می‌کند که از بولوار بگذریم نمی‌شود گفت که از کجا دقیقاً وارد مسجد شده‌ای، این سمت بولوار ورودی آخرین کوچه‌های شهرند و آن سمت همه‌اش مسجد است.
.
مناره باید دویست متری باشد، بزرگی مسجد نه مثل وقت‌هایی که کنار یک ساختمان خیلی بزرگ ایستاده‌ام حال‌ام را بد نمی‌کند، برعکس حالم را به‌تر می‌کند. من که مسجد‌الحرام یا کعبه را ندیده‌ام، اما مسلمان‌های این‌جا می‌گویند حس‌اش مثل این است که آن‌جا باشی. از پله‌ها پایین می‌رویم توی مسجد را کمی می‌گردیم اما سر و ته ندارد که بدانیم چقدرش را گذشته‌ایم. چلچراغ‌های‌اش از شیشه‌های ونیزی است و درهای‌اش از چوب‌ سدر لبنانی، مرمرها مراکشی و کل مسجد از همین‌ها ساخته شده‌اند، مرمر و سدر و شیشه.

آمده‌ایم بیرون نشسته‌ایم توی آفتاب، تکیه به طرح‌های فیروزه‌ای. برنامه‌ریزی می‌کنیم برای برگشتن‌مان و مهمانی خداحافظی، وسط‌ حرف‌ها به کانتن می‌گویم دل‌شوره دارم بلند شو برویم. حالا از این‌جا که کوچه‌های عمود به دریا را می‌بینم معلوم است که دقیقاً به فاصله‌ی یک کوچه ساختمان‌ها شکل‌شان عوض می‌شود و حلبی آباد تمام می‌شود، و از همان‌جا تابلو کافه کاپادوکیه پیداست.
توی شهرهای توریستی به یک نگاه می‌توان فهمید که کافه یا رستورانی توریستی است یا برای اهالی، کافه مال اهالی‌ است. بیرون‌اش پیرمردها نشسته‌اند، ترجیحاً روزنامه‌ به دست دارند قهوه‌شان را می‌خورند.
زانوهای‌ام هی می‌شکند، تن‌ام قفل شده، دست‌اش را که دور شانه‌ام حلقه کرده بود رها می‌کند، می‌نشیند و همان‌طور که دست‌ را گذاشته پشت شانه‌ام می‌گوید برو بپرس عزیزم، من این‌جام.

می‌روم تو، پیرمرد پشت بار است، گردنبند‌ام را از یقه‌ی ژاکت یقه اسکی‌ام در می‌آورم به‌اش نشان می‌دهم. همان چند ثانیه‌ای که او چشم‌اش را تنگ می‌کند، برای من اندازه‌ی هزارتا "نه، نه" می‌گذرد. توی دل‌ام می‌گویم نه، تا او هم بگوید نه، که فکر کند یک توریست دیوانه دیده. اما صدای‌اش بلندتر از صداهای ذهن‌ من لبخند‌زنان می‌گوید. این‌جا چرا، دست صاحب‌اش است، رباط. بغض کرده سرم را راست و چپ می‌برم که یعنی، یعنی چه؟، می‌گوید مگر نیامده‌اید دنبال آن دست‌ نوشته‌ها، برش گردانده‌ام به اهل‌اش. نگاه‌اش می‌کنم و سرم به راست و چپ. یک کاغذ صورت‌حساب بر می‌دارد می‌نویسد، رباط ، کلیسای سن پیر، برو نشان‌اش بده گردنبند‌ت را و دست‌نوشته‌ها را بگیر. فرانسوی است پیرمرد. حالا دیگر سه سوت لهجه‌‌های فرانسوی را تشخیص می‌دهم، فرانسه‌ی پاریس و شمال و شرق و غرب و ساحل عاج و بلژیک و سوییس و مونترئال و الجزایر و مراکش و تونس و مارتینیک و موریس را از هم تشخیص می‌دهم. پیرمرد فرانسوی‌ است، اینجایی نیست.

می‌آیم بیرون بیش‌تر سؤال نمی‌پرسم. اصلاً روی سؤال پرسیدن ندارم، یعنی اصلاً هیچ کدام از کارهای‌ام قابل دفاع نیست. به خودم می‌گویم تو اگر سوال بلد بودی بپرسی برو از آنی بپرس که سر کارت گذاشته، دستِ کم از تیبو یا سوفی. به کانتن نشان می‌دهم کاغذ را و می‌زنم زیر گریه، می‌گوید که گریه چرا می‌کنی یک ساعت راه است از کازا تا رباط. بعد از این همه صبرش ناراحتی‌ام می‌شود عصبانیت، وسط گریه‌ داد می‌زنم که خسته شدم، نق بزن تو هم یک ذره، بگو که دیوانه شده‌ام، بگو که دارم اشتباه می‌کنم، بگو که یا یک آدمی سر کارم گذاشته یا دچار توهم شده‌ام. بگو آدم پا نمی‌شود با حرف یک آدم نیمه واقعی بیاید یک کشور دیگر دنبال نشانه‌‌ها بگردد. این‌قدر با آرامش نگاه‌ام نکن.
می‌نشاندم روی صندلی کافه، به دخترک می‌گوید دو چای مراکشی لطفاً و خودش می‌نشیند روبروی‌ام می‌گوید حالا که بالاخره یک نفر دومی پیدا شده که تأییدت کرده، که معلوم است دچار توهم نیستی، دختر تو الان یک آدرس دقیق داری.
راضی نمی‌شوم، می‌گویم من هیچ نمی‌گذاشتم که تو این‌کارهایی را کنی که من الان می‌کنم اما تو گذاشتی چون برای‌ات مهم نیست. می‌گوید کم بحث کردیم؟ کم تابستان تمام راه را از پرپینیان تا پاریس توی ماشین دعوا کردیم و تو هر حرف منطقی که من زدم وسط حرف‌ام پریدی که پس ژان چی. خودت گفتی که با ژان زندگی کرده‌ای، سفر رفته‌ای و می‌دانی که چنین آدم‌هایی می‌توانند وجود داشته باشند، که گذشته‌ و آینده‌ را خواب-خوب ببینند و این حرف‌ها مسخره نیست.
.
دختر چای را می‌آورد می گوید این هم چای نعنا برای شما. توی قوری‌های کوچک استیل، پونه‌ی سبز را دم کرده‌اند، در قوری را باز می‌کنم و نفس می‌کشم توی بخارش. به‌ کانتن می‌گویم این نعنا نیست. بو می‌کند و می‌گوید حالا واقعاً زده به سرت و من دوباره حالم به‌تر می‌شود. چه چیزهای کوچکی گاهی حال آدم را به‌تر می‌کند، به تفاوت پونه و نعنا فکر می‌کنم و بعد به مردی که روبه‌روی‌ام نشسته، که چقدر آرام و عاشق و تکیه‌گاه است. درباره‌ی این حرف می‌زنیم که کی و چه طور برویم رباط. می‌گویم من می‌روم، تو نیا. هر نیم ساعت یک قطار هست، با قطار ساعت دو نیم راه می‌افتم. پای قطار کانتن شماره‌ی آن هفته‌ی ابسرواتور مراکش که طرح و تیتر روی جلدش درباره‌ي سی سالگی انقلاب ایران است را دستم می‌دهد و می‌خندد که آذوقه‌ی راه‌ات.

از ایستگاه قطار مرکز شهر که بیرون می‌آیم، دو مناره‌ی گوتیک کتدرال سن پیر پیداست. خوشحال‌ام که مجبور نیستم با تاکسی بروم و توی نقشه‌ها گم شوم. از خیابان محمد خامس رد می‌شوم که بروم سمت کلیسا. توی مراکش اسم همه‌ی خیابان‌های اصلی همه‌ی شهرهای بزرگ محمد خامس است، مگر این‌که عکس‌اش ثابت شود که معمولاً‌ نمی‌شود. خیابان‌ها اسم‌شان محمد خامس است حتی اگر دور بزنند، حتی اگر خیابان دیگری قطع‌شان کند یا از یک میدان یا چهار راه اصلی بگذرند، خیابان تبدیل به بولوار می‌شود یا برعکس اما اسم همان باقی می‌ماند. گاهی وقت‌ها حتی خیابان محمد خامس این قدر دور می زند که خودش را قطع می‌کند و با خودش یک چهار راه می‌‌سازد.

خیابان محمد خامسِ سمت راست را می‌گیرم و راه می‌افتم سمت کلیسا، یک ربع بعد با همه‌ی گیج بازی‌های‌ام آن‌جام. مناره‌ها از همه‌ی این اطراف پیدا هستند. روبروی کلیسا پر از تابلوهای کارگران مشغول کارند است، برای پروژه‌ی تراموای رباط. در اصلی کلیسا بسته است. هل می‌دهم، پیش خودم فکر می‌کنم کشور مسلمان، کلیسای به این گنده‌گی آن هم وسط شهر می‌خواهد چه‌کار؛ شاید هم که کلاً بسته باشد به جز روزهای یک‌شنبه. امروز هم که جمعه است. معماری کلیسا برخلاف مناره‌های‌ گوتیک‌اش، نئوکلاسیک است. در حد از سر خود بازکردن در سمت چپ جانبی را هل می‌دهم که باز می‌شود، کلیسای فرانسیسکن.

توی کلیسا می‌چرخم. هیچ کس نیست. کلیسا آمیخته به بوی غیرقابل تحمل کندر؛ بوی چیز دیگری شبیه لیموعمانی تحمل بوی بد کندر را آسان‌تر می‌کند. درهای جانبی داخلی را می‌زنم، پسری که نظافت‌چی به نظر می‌آید باشد می‌گوید که کشیش نیست، و برای اولین بار توی این کشور یکی است که فرانسه نمی‌داند و در عوض انگلیسی می‌داند. گفت یک‌شنبه بیایید. مسلماً من گردنبندم را در نمی‌آورم که به او نشان دهم.

بیرون می‌آیم و یک جور خوبی احساس سبکی می‌کنم که انگار خطر از کنار گوشم گذشته باشد و فکر می‌کنم من وظیفه‌ام را انجام داده‌ام، به من چه کسی نبوده، تازه می‌خواستم به یک کشیش مراکشی چه بگویم.
اما آرامش‌ام پایدار نیست، وقت بیرون رفتن سرسری روی برد کلیسا را نگاه می کنم، دو کاغذ آ چهار پرینت گرفته می‌بینم که یکی‌اش تاریخ‌هایی است که در آن غسل تعمید قبول می‌کنند و تاریخ و ساعت نیایش‌های هفتگی و ساعت‌های اعتراف گرفتن. اسم سه تا کشیش‌شان هم آمده که هر کدام‌شان چه روزهای هستند برای اجرای مراسم. به نظر می‌آید فقط یکی از فامیلی‌ها محلی باشد.
بعد کنارش یک کاغذ آ چهار دیگر که نوشته:
کتدرال سن پیر
1919 سنگ اول
1921 شروع ساختمان
1929 کار گذاشتن ارگ کلیسا
1937 تغییر نمای کلیسا و افزودن دو برج چهل متری به ساختمان کلیسا
معمار : Laforgue
به سفارش و نظارت پدر Appolinaire، کشیش کلمبیایی که سال‌ها زندگی‌اش را وقف مسیحیت در شمال افریقا کرد.
دل‌ام هری می‌ریزد، مثلاً چطور می‌شد کلمبیای‌اش را ننویسند. دیگر توان دل‌شوره را هم ندارم. آب دهانم را قورت می‌دهم. روی کاغذ اسم کشیش اصلی را که حتماً مرده می‌نویسم و شماره تلفن‌های کلیسا و به آینده‌های دور فکر می‌کنم. می‌گذارم توی جیب‌ام و می‌روم سمت ایستگاه که برگردم کازابلانکا؛‌ که برگردم-یم خانه.

و رباط برای من می‌شود شهری که ساعت پنج عصر خانه‌های سفیدش در دور دست با مه یکی می‌شوند، شهر مه آلودِ آرام.
کازابلانکا، هفده صفر1430
.